تبليغاتX
عشق من ::: نگین و مهدی :::
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
 
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 :: 15:52 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

داشتم دنبال یه متن عاشقانه واسه وبلاگ میگشتم که یهو دلم خواست این بار خودم بنویسم،آخه الان خیلی احساس عاشق بودن میکنم،بیشتر از همیشه.

مهدی امروز دیدمت اما دلم تنگه واست،الان با خودت میگی که هیچ جور نمیشه اینو راضی کرد. امروزخیلی روز خوبی بود،با هم بودن خیلی قشنگه ولی حیف که تموم شد. دوست داشتم بازم  میدیدمت اما نمیشه،باید صبر کنم.

بیشتر واسه این میخوام  ببینمت که دوست دارم امروز رو جبران کنم،حس میکنم امروز از با تو بودن حداکثر استفاده رو نکردم،وقتی پیشتم قدر با هم بودن رو نمیدونم،تا جدا میشیم میفهمم که فرصت تموم شد.

فدای اون نگاه کردنات بشم که دلم رو دیوونه میکنه . نمیدونی چه حسی بهم دست میداد وقتی اونجوری نگام میکردی. طاقت نگاهتو نداشتم.

خیلی ماهی عزیزم، به خاطر امروز ممنون،روز خوبی بود عشقم

خیلی دوستت دارم ماه من،میخوام که بازم زود بیای پیشم

به امید دیدن دوباره ی روی ماهت

یه بوس گنده به تلافی امروز که دلم میخواست بوست کنم

 



چهارشنبه هشتم مهر 1388 :: 21:17 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

وقتی میگویم دوستت دارم

شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام 

و جمله ای را بیان کرده ام

اما...

این تنها یک جمله نیست !

دنیای لبریز از رویا های سبز و سرخ ! همین جمله کوتاه !

آری همین چند واژه خود کتابیست سر شار از معنا !

دوستت دارم یعنی

بی حضور تو زندگی برایم بی معناست بی تو دنیای من به سردی می گراید

و چشمانم پراشک میگردد ! دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو می دانم



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 15:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

امروز ......مثل دیروز......مثل فردا......مثل هر روز و همیشه

در فکر تو بودم......در فکر تو هستم.......در فکر تو خواهم بود!

می اندیشم به تو......به بزرگی ات.....به مهربانیت.....به خوشبختیمون......به عشقمون.....و به زندگیمون!

و تو یعنی خوبی.....پاکی.....مهر.....شور.....بزرگی.....عشق

تو یعنی بودن.....عاشق بودن

تو یعنی یک بغل دلواپسی عاشقانه

تو یعنی وسعت یک کهکشان مهر

و من یک"دوستت دارم"به وسعت همیشه!



شنبه هفتم شهریور 1388 :: 21:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

خیلی دوست دارم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



جمعه بیست و ششم تیر 1388 :: 11:37 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
نفسم نگین فدات شه

خیلی روزای خوبی بود این چند روز,

خیلی خوش گذشت.

هیچ وقت این روزارو فراموش نمی کنم

22,23,24,25 تیر 1388



یکشنبه چهاردهم تیر 1388 :: 19:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

ولادت حضرت علی (ع) و روز مرد رو به نفس خودم مهدی پاکم  تبریک میگم

عشقم من به وجود تو افتخار میکنم و به خودم میبالم که مرد زندگیم تو هستی

دنیای من خیلی دوستت دارم و تا ابد کنارتم

روز قشنگت مبارک

 



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع هارو فوت کت تا صد سال زنده باشی

هورااااااااااااااا

 



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:4 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

از وقتی حضورت معنای زندگییم شد محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنا کردم

لحظه ها را به شوق دیدنت سپری می کنم و تا بیکران عشق و زیبایی دوستت دارم

عشقم تولدت مبارک

 



پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 :: 13:48 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

باور کن که دوستت دارم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ....
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل دوستت دارم....
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .....
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای....
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ......
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!
باور کن دوستت دارم



دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 :: 1:7 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
منم عاشقانه دوستت دارم همسرم


شنبه بیست و نهم فروردین 1388 :: 19:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

دوستت دارم مهدی جونم



شنبه دهم اسفند 1387 :: 23:41 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

من عزيزترين با ارزش ترین داراييم را جايي در انتهاي قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام ...

جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ...

داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ...

آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند...

 



شنبه نوزدهم بهمن 1387 :: 22:59 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

دوستت دارم نفسم.

بهترین روزای عمرمون رو کنار هم گذروندیم.

87.11.17, 87.11.18, 87.11.19

حیف که امروز رفتی...

 



چهارشنبه نهم مرداد 1387 :: 22:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

این آپ یه کم با آپ های دیگه فرق داره، چون میخوام بهترین اتفاق زندگیم رو بنویسم. نمی دونم الان خوشحالم یا نه. خوشحال واسه اینکه بعد از سه سال عشقمو دیدم یا ناراحت واسه اینکه زود رفت.

دوست دارم این اتفاق رو با جزئیات بنویسم تا همیشه یادم بمونه

یکشنبه شب عشقم راه افتاد تا بیاد من روی ماهشو ببینم. شب اصلا خوابم نبرد، هم خوشحال بودم هم  استرس داشتم. خلاصه یه جوری شب رو صبح کردم. برعکس همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. قرارمون ساعت 10:15 مترو آزادی بود،عشقم کلی منتظرم مونده بود. رفتم واسش یه شاخه گل رز خریدم، ساعت 10:20 رسیدم. از مترو که پیاده شدم  قلبم تندتر از قبل میزد. میدونستم که چند ثانیه دیگه بعد از سه سال دوری میبینمش. رفتم جلو... دیدمش. عشقم از صندلی بلند شد. دیدمش ،بالاخره دیدمش، گل رو بهش دادم و به هم لبخند زدیم. منتظر مترو نشستیم، زود اومد. میخواستیم بریم کرج.  تو راه از اینکه کنارش نشستم احساس خوبی داشتم اما نمیتونستم بروز بدم.  با اینکه 3سال عشقم بود اما یه کم خجالت میکشیدم.  وقتی رسیدیم کرج دیدیم خبری از کافی شاپ نیست و من حسابی شرمنده مهدی و دوستش شدم.برام مهم نبود که کجا بریم فقط میخواستم کنار مهدی باشم. یه جارو پیدا کردیم و نشستیم و یه چیزی خوردیم. البته من که یه کم خوردم،میل نداشتم،اینقد با لیوانم بازی کردم تا بالاخره شکست.

از اینکه پیش هم بودیم خیلی خوشحال بودم . کادویی که واسش خریده بودم بهش دادم، اونم بهم کادو داد که خیلی از کادوش خوشم اومد.یه شاخه گل هم بهم داد. بعد از حدود 30 دقیقه پا شدیم که برگردیم تهران. 1 ساعت دیگه میتونستم با گلم باشم. موقع برگشتن بیشتر بهش احساس نزدیکی میکردم. با نگاهاش و حرفایی که در گوشم میگفت دلم داشت تاپ و توپ میکرد، نمیتونستم چیزی بگم. وجودم گرم گرم بود. کیفم کوچیک بود و نمیتونستم کادو رو ببرم خونه واسه همین گفتم کادو رو عصر بیاره که بعدا به خاطر این کارم ناراحت شدم.

من نذاشتم مهدیم ایستگاهی که من پیاده میشم پیاده شه و اون به خاطر این موضوع ازم ناراحت شد. وقتی از هم جدا شدیم دلم براش تنگ شد. از کارم هم ناراحت بودم. بهش اس ام اس زدم و گفتم دلتنگشم.

قرار بود عصر دوشنبه بریم سینما اما دوستم گفت که چون شهادته سینما تعطیله؛ ما هم تصمیم گرفتیم بریم پارک لاله. ساعت 4:45 کنار سیما قدس قرار گذاشتیم، من با دوستم رفتم اونم با دوستش اومد. از دیدن دوبارش کلی خوشحال شدم. عینکی رو که قبلا واسش خریده بودم زده بود، خیلی بهش میومد، ماه تر شده بود.

از ولیعصر تا پارک پیاده رفتیم، همیشه دوست داشتم با هم قدم بزنیم و این بار به آرزوم رسیده بودم.

توی پارک هم قدم زدیم، یه کم هم نشستیم، خیلی بهم خوش گذشت. کلی هم خندیدیم. بعد رفتیم تو کافی شاپ پارک یه چیزی خوردیم. موقع برگشتن چون بعضی ها پاشون درد میکرد تا میدون با تاکسی رفتیم. تو تاکسی هم از اینکه کنارش نشسته بودم احساس خوشایندی داشتم. بعدش سوار اتوبوس شدیم و من هم برگشتم خونه. واسه فردا صبح لحظه شماری میکردم. میخواستیم بریم سینما. چون مهدی فردا ظهر میخواست بره خونه پدر بزرگش سانس صبح رفتیم. رفتیم فیلم انعکاس رو  دیدیم. البته چه عرض کنم اصلا فیلم ندیدیم همش حواسمون به همدیگه بود. دوست داشتم حرف بزنیم. مهدی هم بالاخره اون حرفی رو که واسه گفتنش در گوشم نقشه کشیده بود زد البته حرف که نه..

قبل از اون هم گفت گوشتو بیار جلو و وقتی بردم قشنگترین "دوستت دارم" دنیا رو تو گوشم گفت. انگار تو اسمون بودم. کنار مهدی بودم. دیگه هیچی نمیخواستم.

با اون دستای قشنگش چیپس میذاشت دهنم  و من به جای طعم چیپس طعم عشق رو میچشیدم.

(مهدی جون آبی که از بطری خوردم هم چسبید)

وقتی فیلم تموم شد خیلی ناراحت شدم نمیخواستم از مهدی جدا شم. اما باید میرفتم خونه.

عصر مهدیم میخواست برگرده خونه. نمیخواستم بره اما چاره نبود. کلی برنامه واسه موقع رفتنش چیده بودم که همهش با یه اتفاق نقش بر آب شد. با کلی هول و عجله ساعت 5:40 رسیدم میدون آزادی. آخرین دیدار خیلی جالب بود، درست زیر برج آزادی.

خیلی سعی کردم تا جلوی سرازیر شدن اشکامو بگیرم. دلم براش تنگ میشد.  نمیتونستم ازش خداحافظی کنم اما  کردم. همش پشتم رو نگاه میکردم تا یه لحظه دیگه ببینمش. این لحظه های آخر با ان نگاهاش دیوونم کرد. قربون اون نکاه کردنش بشم که عاشقترم کرد.

حالا دیگه مهدی رفته بود و میتونستم گریه کم. تو راه اشک تو چشام بود و چند قطره هم سرازیر شد. اما وقتی رسیدم خونه اینقدر گریه کردم که چشام خیلی درد گرفت. اخه خیلی زود رفت. نمیتونستم دوباره دوریشو تحمل کنم. زنگ زدم بهش و پشت تلفون گریه کردم اونم مثل همیشه آرومم کرد.

امیدم به اینه که مهدیم زود بیاد پیشم. دیگه طاقت دوریشو ندارم. دلتنگ نگاه ها و خنده هاشم.

دوستت دارم عمرم. زود بیا پیشم.

 



از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم






سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 :: 11:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی،

لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز



جمعه بیست و یکم تیر 1387 :: 11:41 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

آغوش گرم و آتشین تو هرکدام رشته عصر مرا به دست گرفت

و طراوت و شیرینی به زندگیم بخشید

قلب و روح و جان من با آرزوی تو زنده خواهد ماند

هیچ کس نمی تواند بین من و تو جدایی افکند.





یکشنبه شانزدهم تیر 1387 :: 19:24 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود

وزیباترین اعترافم

عشق تو بود

 



چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 :: 18:44 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 گفتم خدایا دقایقی در زندگی من بود که هوس می کردم

  سر سنگین پر از دغدغه های دیروز و هراس

 فردا را بر شانه های مهربانت بگذارم و بگویم و بگریم

  در ان لحظه شانه هایت کجا بود؟

 فرمود نه در ان لحظات دلتنگی بلکه در  تمام

  لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی

  و من انی خود را از

 دریغ نکرده بودم ومن همچون عاشقی که

  به معشوق خود می نگرد

  با شوق تمام لحظات بودنت را به

 نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای ان همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

 فرمود اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود عروج می کند

  اشک هایت به من رسید ومن یکی یکی

 بر زنگار های روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی

  و از حوالی اسمان که تنها اینگونه می شود

 تا همیشه شاد بود

  گفتم : اخر این چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم نهادی؟

  فرمود بارها صدایت کردم ارام گفتم از این راه

   نرو که به نا کجا هم نمی رسی تو هرگز گوش نکردی

  ان سنگ بزرگ فریاد من بود .

  گفتم پس چرا ان همه درد در دلم انباشتی ؟

  فرمود: روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

  بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی

  می خواستم برایم بگویی اخر تو بنده ی من بودی

  چاره ای نداشتم جز نزول درد که تنها این

  گونه شد که تو صدایم کردی

  گفتم: پس چرا  همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

  فرمود :بار اول که گفتی خدا ان چنان به شوق امدم

   که حیفم امد بار دیگر خدا گفتنت را

  نشنوم تو باز گفتی خدا ومن مشتاق تر به شنیدن

   خدای گفتن تو من می دانستم که بعد از

  علاج درد دیگر بر خدا گفتن اصراری نمی کنی

   وگرنه همان بار اول شفایت می دادم

  گفتم مهربان ترین خدا دوستت دارم

 فرمود: عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت

 



جمعه هفتم تیر 1387 :: 16:57 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 خیلی چیزها هست که نمی بینم!

 خیلی چیزها هست که درست نمی فهمم!

 خیلی چیزها هست که حقیقتش  با اونچه که درک می کنم ،فرق داره!

 گاهی پله هایی که می بینم چاله ست

 گاهی چاله هایی که می بینم ،پله ست!

 می خورم زمین ، دردم میاد.

 حقمه زمین بخورم

 حق دارم اشتباه کنم

 اما حق ندارم چشممو رو اشتباهاتم ببندم

 پس درد می کشم و بلند میشم

 چون من یه مسافرم

 من باید برم.....

 



یکشنبه پنجم خرداد 1387 :: 12:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هاش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسیم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

سینه آینه تصویر تو را می جوید

که در آیی چون نور

تو بدین خانه بیا .......

در خیابان امید . کوچه باوز سبز . نبش میدان صبوری

..... آنجا .....

خانه ای خواهی یافت

سر در خانه چراغی روشن

روی سکویش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی روشن

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در این خانه چه جشنی برپاست

آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

ناودانش پر موسیقی آب

ای سرآغاز امید

تو بدین خانه در آ

من به دیدار تو می اندیشم

و به آرامش بودن با تو



دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 :: 11:5 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و

بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.

تو را به خاطر خودت دوست دارم

تو را به خاطر خودم دوست دارم



شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 :: 7:48 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
ساده گفت و ساده نگاه کرد
اما دل را چه عظیم لرزاند
جای نگاه ندیده اش روی تنم
و غبار آهش روی چشمانم ماند
 
سیاحتی بود چشمانش
و زیارتی بود صدایش
 
دل انگیزم ، دستانت را
خود بسته ای !
 
" صالح و طالح متاع خویش نمودند
                تا که قبول افتد و که در نظر آید "


جمعه پنجم بهمن 1386 :: 16:30 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند

تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني

و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود،

که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد

 و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود

 



شنبه پانزدهم دی 1386 :: 16:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

عشق ماهم، مهدی گلم تولد وبلاگمون مبارک

عشقم امروز یه روز خاطره سازه. یه روز خاطره ساز واسه هردومون.

روز تولد کلبه ی عشقمونه.

دو سالگی وبلاگمون تموم شد. وبلاگمون رفت تو سه سالگی

یادته گلم؟ تو ساختیش. با قلب مهربونت. با دستای قشنگت.

میخوام قدر مهربونیهاتو بدونم و این کلبه رو تا ابد نگه دارم. نه نه! تا ابد نگه داریم.

دوست دارم عزیز دلم!

به امید همون روز...

 

 

 

بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم و عشقمان را با یاسها آذین کنیم

بیا تا با هم ماندن را به زیر وفا بسپاریم و کلبه ی عشق را در بهار در کنار جنگل بسازیم

بیا تا آسمان قلبمان را آبی کنیم و تنها من و تو پرنده های آن باشیم

بیا در کنار دریا همراه با پرستوهای عاشق آن ترانه ی عشق بخوانیم تا که دنیا باور کند عشق

ماندنی است

 

 

 



شنبه بیست و چهارم آذر 1386 :: 21:40 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

          ای نشسته در ضمیر من فراموشم مکم

 

                با غم و درد فراموشی هم آغوشم مکن

                      زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن

                           زنده ام با سوز وساز خویش خاموشم مکن

                                 چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش

                                        همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن

                                                 این دل درد آشنا را در شرار غم بسوزان

                                                          هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن

 

 

     



یکشنبه هجدهم آذر 1386 :: 10:48 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

در بنفشه‌زار چشم تو

 

من ز بهترين بهشت‌ها گذشته‌ام،

 

من به بهترين بهارها رسيده‌ام.

 

اي جدايي تو بهترين بهانة گريستن

 

 بي تو من به اوج حسرتي نگفتي رسيده‌ام.

 

 اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

 

 در كنار تو

 

 من ز اوج لذتي نگفتني گذشته‌ام.

 

خوب خوب نازنين من!

 

نام تو مرا هميشه مست ميكند

 

بهتر از شراب

 

بهتر از تمام شعرهاي ناب!

 

نام تو، اگرچه بهترين سرود زندگيست

 

من ترا به خلوت خدائي خيال خود:

 

 ((بهترين بهترين من)) خطاب ميكنم،

 

      بهترين بهترين من!      

 

 



یکشنبه هجدهم آذر 1386 :: 9:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 زمان..
 همون مفهومی که دنیای من توش گم شده
 دنیای من , دنیای کوچیک من
دنیایی که از وجود تو رنگ می گیره

می خوام جلوی حرکت ابر ها رو بگیرم
جلوی همه چیز می ابستم
جلوی هر چی که بخواد لحظه های با تو بودن رو ازمن بگیره ،
محکم می ایستم

این خواسته رو از من نگیر
خواسته حقیر و کودکانه ام را ،
تو زیباترین عروسک دنیای کودکی ام هستی
همیشه زیباترینم بمون .

 



دوشنبه پنجم آذر 1386 :: 19:31 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

زیر آلاچیقی از گلهای سپید و سرخ نشسته ایم

عطر مریم ها و رازقی ها ما را مست کرده است

درختان در آغوش باد می رقصند

صدای ترنم عاشقانه پرندگان در گوش لحظه ها پیچیده است

آفتاب با درخشش طلایی اش جلوه ای از نور را بر سر ما گسترانیده است

سکوت و سکوت

چشم در چشم

به چشم های تو خیره می شوم

شرم می کنم

سر به زیر می اندازم

به دستانت گونه ام را می نوازی

سکوت کرده ایم

با هر نگاه دریچه ای گشوده ایم

رو به قلب هم

رو به حرفهای نانوشته مان

اب می شویم

در آغوش هم جاری

و می رویم تا آخر دشت بودن

چقدر زیباست با هم بودن

در بستر دشتی که سبز است از احساس ما

 



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:33 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

  

 

دستانم تشنه ي دستان توست

شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم

با تو مي مانم ، بي آنکه دغدغه هاي فردا را

داشته باشم

زيرا

مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:28 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

امروز که طلوع لحظه هايم با تو آغاز شده


و هر لحظه از عمرم از نگاه تو جان گرفته


قلبم جز تو کسي را نمي شناسد


اي آسمان نگاههاي من


اي ستاره خوشبختي که امروز
مرا نگين خود ساخته اي


بتاب بر من بتاب


که سيراب از عشق نخواهم شد


اي کاشانه من،مرا بطلب به عشق،به زندگي


که با تو آسوده خاطر خواهم بود


در کنار تو قلبم به آرامش ابدي خواهد رسيد


اي مهتاب شبهاي من


با من بمان ، در کنار من باش


که امروز با تو زندگي تازه اي خواهم يافت


امروز تنها لبخند تو خنده من


و اشکهاي تو غمهاي من خواهد بود


در طلوع زندگي فصلهاي پوشالي را فراموش کن


که با توام ، در کنار تو


که هر لحظه به لحظه


نفسهايت را مي شناسم


و با نگاهت آشنا

 



سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 :: 18:6 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

به نام او اوییکه من وتو وهمه را دید..من را دید که سر راه تو سبز کرد

و تورا دید وبرای من افرید .ای برای من که شاید مرا لحظه ای نخواهی خواست

 ولی دل من در هوای تو پر می کشد .ای اهوی خرامیده در چمنزار خاطراتم چرا به دام من نمی اییی؟

چرا چشمان سحر کرده تو مرا به خود دعوت نمی کند ؟

ای غزل زیبای زندگیم ای غزل زیبای من در همه ابیاتم ..ای تک بیت اشعار زندگی من دوستت دارم ..

نگو خوش بحال انکه من دوستش دارم .در اییینه نگاه کن من انچه در ایینه می بینی انرا دوست دارم



چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 21:40 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم

مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه

یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم

کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم .

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه

چرا تا حالا نشده ٬ شاید گناه من باشه

یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟

هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه

یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟

یه خواب راحت بکنیم ٬ یه آه راحت بکشیم

یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ٬ دیوونت

دوباره عاشق بشه اون دل مثل رودخونت

یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت ؟

درست مثل تولدم ٬ درست مثل تولدت

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟

تکیه کلام تو بازم ٬ من میمیرم برات باشه

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟

میگی نمیشه ولی من ٬ همش میگم خدا کنه

یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟

یه چیزی بشکنه فقط ٬ اونم طلسم ما باشه

 



شنبه نوزدهم آبان 1386 :: 17:11 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

با تواَم، با تو که دستت، دستِ دنیا ساز رنجِ

 

با تواَم، با تو که بغضت، معنی آوازِ رنجِ

 

اگه یخ باد ستمگر، پی قتلِ عام  برگِ

 

اگه این باغ برهنه، باغ تاراج تگرگِ

 

اگه بی پناهی گُل، رنگ بی پناهی ماست

 

دستت بذار تو دستم، وقت پیوند درخت هاست

 

رو تن، سخت درخت ها بنویس و دوباره بنویس

 

که شکستۀ شقایق، مرگ باغ، مرگ بهار نیست

 

 



یکشنبه سیزدهم آبان 1386 :: 9:57 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

ای عشق که مرا رها نمی کنی

من روح آزاده ام را به تو تکیه می دهم

من هستی خود را که به تو مرهونم به تو باز می دهم

آن هستی که در اعماق اقیانوس تو جاری است

سرشارتر و فراوان تر باد!

ای سروری که از میان رنج مرا می جویی

مرا توان آن نیست که قلبم را به روی تو ببندم

در میان باران رنگین کمان می جویم

و می دانم قول تو بیهوده نبوده است

سحرگاه اشکی نخواهد ریخت



سه شنبه یکم آبان 1386 :: 20:33 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا
نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران دفعه می میرد
همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم میکند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا

 

 



شنبه بیست و هشتم مهر 1386 :: 19:4 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام روياهام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام

واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام

يه آسمون و درياي آبي مي خوام

واسه نديدن خستگي هام

يه دل و قلب مهربون مي خوام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست

يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،

آره ، من و با تو ما کنه

چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...

واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه دنياست .

بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچي نيست .

آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام

 



پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 :: 18:32 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 :: 18:12 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

 تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

 من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

 تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم 

 توهمونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 



یکشنبه پانزدهم مهر 1386 :: 21:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم ،تو در من

از من به من نزدیک تر تو

از تو به تو نزدیک تر من

باور نکن تنهاییت را

تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی  من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را

من با تو ام منزل به منزل

 



جمعه سیزدهم مهر 1386 :: 17:56 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

شهر من ، شهر دل است

عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست

خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون

جنب ميخانه ی حافظ باشد

من مهاجر هستم

دير سالی ست که از کشور روح

از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است

پدرم ساکن ان باغی بود

که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود

ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد

پدرم در گذر وسوسه ها

همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق

و دگر هيچ ، همين

ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند

پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است

چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها

نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه

به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب

و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه

عشق را ميطلبم

ساليانی ست به روز و به تاريکی شب

و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم

نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو

می فروشم به نگاهی ، اهی !!

 



دوشنبه نهم مهر 1386 :: 21:18 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

قسمتم بود که پابند نگاهت باشم          عاشق وسوسه چشم سیاهت باشم

آسمان  باشی و من یک شب تاریک اما     مات لبخند تو و صورت ماهت باشم

میروی دورتر از هر چه خیال است بگو        تا به کی تا به کجا چشم به راهت باشم

هیچکس مثل تو نزدیک نفس هایم نیست    تشنه رایحه گاه به گاهت باشم

خسته ام باز کن این قفل مکرر را عشق       گفته ای آمده ام پشت و پناهت باشم

سرنوشتم به تو آمیخته شد باور کن             قسمتم بود که پابند نگاهت باشم

 



سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 :: 17:34 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل،كه بى پروا

 

تلنگر مى زند بر من ومى گويد به من

 

نزديك نزديكي.

 

به دنبال تومى گردم

 

به سويت پيش مى آيم.

 

چه شيرين است

 

پراز احساس يك خوشبختى نابم.

 

پر از اميد سبز خوب ديدارم.

 

ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم.

 

ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد

 

من دوستت دارم

 

 

        

 



دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 :: 21:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

مث اون مـــوج صـــبوري، كه وفــا داره بـــه دريا
تو مهـي مثـل حقـيـقــت، مهربــونـي مـث رويا


چقـدر تـــازه و پـاكــي مـث يــاســاي تـو باغـچـه

مث اون ديـوان حافظ كـه نشـسـتـه لــب طاقچه


تو مث اون گـل سرخـي كه گذاشتـم لاي دفـتـر

مث اون حرفي كه نـاگـفـتـه مي‌مــونــه دم آخـر


تو مـث بـارون عـشـقـي روي تــنـهايـي شـاعـر

تو همـون آبـي كه رسمه بريـزن پـشـت مسافـر


مث بـرق دوتـا چشمي تـوي يك قـاب شـكـسـتـه

مث پـرواز واسـه قـلـبـي كه يكـي بالاشــو بستـه


مث اون مهمــون خـوبـي كه مـيــاد آخــر هـفتـه

مث اون حـرفــي كــه از يــاد دل و پنـجـره رفـتـه


تو مث چشمـه‌ي آبـي واسـه تشنـه تـو بـيـابــون

مث يـه آشـنـا تـو واسـه يـه عــاشــق مـجـنـــون


يـه روزي بيـا تـو خوابـم بشـو شكـل يك ستاره

توي خـواب پسـري كه هيـچ كسـو جز تو نداره


تو مث بادبـادك مــن كه يه روز رفت پــيــش ابـــرا

بي‌خبـر رفتي و خواسـتي كه بمونم تـنها‌ي تـنها


دل تــو يـــه آسـمــونـــه دل تـنــگ مـــن زمــيـنـي

ميدونم عوض نــميـشي تو خـودت گفتي هميني

 



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 1:33 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

آسمانی بودنت باشد همین

چون کویری تشنه باشی بی قرار

که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی بر پای یک دل داده ای

اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

عشق یعنی سایه ای در یک خیال

آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

عشق یعنی عطر گل های بهشت

عشق یعنی زندگی و سر نوشت


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 23:19 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
شبی از جنس رویایی تمام چشمه ها جاری تمام باغ در مهتاب شبی روشنتر از شبتاب
من عاشق من مجنون من مفتون و شیدایت
برای تو به جای تو به پای تو
دعا کردم دعا کردم دعا کردم
دعا کردم که تا نرگس نشکفد بدون تو
دعا کردم که نیلوفر فنا شود به پای تو
دعا کردم که عطر یاس نپیچد انجا که هستی
که تا عطر تو بپیچد و یاس هم غرق شود در مستی
دعا کردم که باد صبح تراوت از تو برگیرد
دعا کردم که خورشید هم حرارت از تنت گیرد
دعا کردم که گر باید و گر شاید فدا شوم برای تو
دعا کردم که تا هستی که تا هستم دعا کنم برای تو


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 23:14 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
بگو در دلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه شبهای بی مهتاب مرا غمگين كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناری مرا عاشق كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است
بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه ليلی عاشق مرا مجنون كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه دنيای عاشقی مرا سر به زير كرده است
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگی ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو
بگو كه بغض گلويم چشمان خسته ام را بارانی كرده است


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 18:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

منتظر نباش كه شبي بشنوي ،

از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !

كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !

يا در آسمان ،

به ستاره ي ديگري سلام كردم !

توقعي از تو ندارم !

اگر دوست نداري ،

در همان دامنه ي دور دريا بمان !

هر جور راحتي ! باران زده ي من !

همين سوسوي تو

از آن سوي پرده ي دوري

براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است !

من كه اين جا كاري نمي كنم !

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !

همين !

اين كار هم كه نور نمي خواهد !

مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !

حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم ،

باران مي آيد !

صداي باران را

می شنوی؟

 

 



پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 :: 9:9 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
بر هر چه بود و هست

در پیش روی تو

محکم و استوار اقرار می کنم

این اعتراف من

باواژه های مهر

جمله های شوق

در موجی از غرور

این اعتراف من:

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...


شنبه دهم شهریور 1386 :: 15:17 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

  تا وقتي كه تو هستي ..

  تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست

  تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستهاي  من است

   تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان من است

   تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي

     من زنده هستم .. براي زندگي كردن با تو

 



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 18:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

  حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند


  و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد


  لحظه اي درعمق دره ي غم


  لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي


  شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي


  اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست


  كه در عمق دره ي غم ها داشته ام


  و بلندترين قله ي شاديم تويي


  پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟


  احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام


  حسي مانند حس كودكي كه در بازار


  دستش از دست مادر جدا شده بود


  سر در گم ، گيج ، پريشان


  دوان دوان در پي زنان


  تا شايد مادرش باشند


  چشمانش خيس خيس


  ناگهان مادر را ميبيند


  خدايا غرق در شاديست


  پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است


  گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم


  ديدمت


  كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد


  و من نيز تو را


  دستانت را چنان ميفشارم


  كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند


  به چه چيز تشبيهت كنم ؟


   مانند ماه هستي برايم


   به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد


   تا تو را در آسمان قلبم ببينم


   هر چند كه فاصله مانع است


   به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد


   تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد


   به قطرات اشك التماس ميكنم


   تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است


   حرفهايم بسيار است


اما افكارم مشوش و دستانم لرزان      


   دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد


   چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟


   مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير


   مسافرم ، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است


   و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت


   عشق من


   فقيريم ، كه با هيچ چيز دنيوي


   براي خريد يوسف آمده ام


   شايد ثروتنمندان بسياري آمده باشند


  اما با مال دنيا فخر ميفروشند


  من هم فخر خواهم فروخت


  تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند


  اما


  من چيزي ديگر براي معشوقم دارم


  چيزي به جز سكه


  براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم


  خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار


  حرفهايم بسيار است


  اما


  افكارم مشوش و دستانم لرزان


  قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم


  ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري


  با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم


  نا باورانه نيست ؟


  شايد


  اما من باور كردم


  چون دستانت را در دست گرفتم


  چون صورتت را لمس كردم


  حرفهايم بسيار است

 

اما....


افكارم مشوش و دستانم لرزان  



یکشنبه چهارم شهریور 1386 :: 10:36 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

دوست دار تو مهدی



شنبه سوم شهریور 1386 :: 19:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم.. دوستت دارم

 

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم

 

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم

 

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم

 

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم

 

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم

 

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو مجنون اين دل ديوانه اي

 

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم

 

دوست دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت کنم

 

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم

 

مي گويم

 



جمعه دوم شهریور 1386 :: 21:24 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

بین من و تو فاصله ای نیست

بین من و تو چیزی پنهان نیست

جز من و تو کسی مرهم دردهایمان نیست

نگاه هیچ نا محرمی از خلوت شب هایمان عبور نکرده

دل هیچ کس از دوری اش نمی خواند

هیچ عاشقی بی عشقش نمی خوابد

کسی جز ما راز عشقمان را نمی داند

چشم انتظار روزی هستم

که جاده ها مرا به تو برسانند

تا سیل نگاهت قدری از بی تابیم را کم کند

تو همان معنای پرستش ... همان یار دیرینه

تو همان بهانه برای از عشق خوندن

مگر جز تو می توان با خاطره ها پرواز کرد

حتی هیچ پروانه ای به رنگ عشق ما نیست

چقدر زیباست وقتی زمان به حرمت عشقمان می ایستد

چقدر زیباست وقتی با دو بال کاغذی به آسمان ها می رویم

شقایق ها به ما حسودی می کنند

فرشتگان خدا بر ما سجده می کنند

این ها همه مرهمی بود بر زخم این دل

به امید آن روز که جانم را تقدیمت کنم

 



یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 :: 18:48 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

                        

               

چه آغاز دل انگیزیست آن زمان که به تو پیوستم

 

و همان پیوستگی معنای زندگیم شد

 

 

امروز روز آشنایی من و مهدیمه.روزی که برام آغاز شناخت عشق بود.

 2سال پیش توی همچین روزی خدا منو با یه فرشته زمینی آ شنا کرد

و خواست که این احساس مقدس رو تجربه کنم.

مهدی ماهم عشق قشنگم این روز رو با همه وجودم و با یه دنیا احساس پاک بهت تبریک میگم.

میخوام همین جا تو این روز از همه خوبیهات تشکر کنم. ماه من تو بهترینی.

امیدوارم خدا کمکمون کنه تا بتونیم بیشتر از این خوشبختی رو در کنار هم تجربه کنیم.

تا ابد دوستت دارم دنیای من

 

 



شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 :: 0:7 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

چشم خود را به تو مديونم من

اگر عشق تو نبود: چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد

لب خود را به تو مديونم من

اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي

هستيم را به تو مديونم من

اگر عشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد،چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمردم

( تقديم به تنها عشق زندگيم)



چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 :: 12:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

  دراين شب مهتابي كه ميدانم دلتنگ عطر باراني

 اشكهايم را تقديم قلب درياييت ميكنم اما نه . . .

 ميدانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود

 پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم :

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم



چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 :: 12:13 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

دلم میخوادتوی رگام به جای خون عشق تو باشه .

دلـــــــم میخواد تو نفسـم گرمــی مهر تو باشه .

 

دلم میخواد تو قلب من همیشه عشق تو باشه .

دلم میخواد آتش عشق من و تو تا زنده ایم روشن باشه .

 

دلم میخواد که قلب من همیشه پیش تو باشه .

دلم میخواد که فصل عشق من و تو واسه همیشه بهار باشه .

 

دلم میخواد که رو لبات همیشه لبخند باشه .

دلم میخواد که عشقمـــــــون توی جهـــان یکی باشه .

 

دلم میخواد که دست من فقط تو دست تو باشه .

                   دلم میخواد که رو دیوار همیشه عکس تو باشه شا   

 

دلم میخواد که قلب تو همیشه مال من باشه .

دلـــم میخواد که قلب من همیشه پیش تو باشه

 

 



سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 :: 22:20 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 :: 18:2 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

به خاطر چشمان زیبای تو بود


که چشمانم، جسارت دیدن چشم کسی را نداشت


به خاطر روی زیبای تو بود


که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند


به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود


که دست هیچ کس را در هم نفشردم


به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود


که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم


به خاطر دل پاک تو بود


که پاکی باران را درک نکردم


به خاطر عشق بی ریای تو بود


که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم


به خاطر صدای دلنشین تو بود


که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست


و به خاطر خود تو بود


که خودم را فراموش کردم


ودر دریای عشقت غوطه ور ساختم


اری به خاطر تو ای نازنین

 



یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 :: 18:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

 



دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 :: 12:21 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 


چشم هايم  زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن من را كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

 



شنبه سیزدهم مرداد 1386 :: 21:23 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 عشق نیرو میدهد. عشق زندگی میدهد. عشق شهامت و قدرت می بخشد.

  عشق بزرگترین ودیعه ایست که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است.

  اگر عشق نبود زندگی هم نبود. کسی که عاشق می شود باید خود را برای

  پرداخت بهای آن عشق آماده سازد که عشق همانطور که لذت و شادمانی در پی دارد

  غم و سردرگمی هم به دنبال خواهد داشت.

 اما غم عشق چه غم شیرینی است و چه گوارا به کام دل عاشق میریزد

  حتی اگر دل عاشق را بشکند.

 زیرا هر چیز شکسته اش بی خریدار است مگر دل که شکسته اش قیمتی تر است

  و خدایش دوست تر دارد.



جمعه دوازدهم مرداد 1386 :: 13:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

تورا نظاره میکنم به ماه تاب آسمان

به کوه ها به دشتها تو نیستی کنار من

ولی نگاه و یاد تو همیشه با من است

گمان مکن که رفتنت تو را برد ز یاد من

که جاودانه جاودانه ای تو در خیال خوب من

                

 



سه شنبه نهم مرداد 1386 :: 14:33 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
                                                            

                                                                                                        

تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو

اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم

اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم

اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت

اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم

اي کاش مي توانستم  پرنده باشم  و تا دور دست ها به کنار تو پرواز مي کردم

و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم

آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم

 

         



یکشنبه هفتم مرداد 1386 :: 22:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
                                                                                   

نمي دانم درنگاه زيبايت چه نهفته است كه اينگونه

 

مرا ديوانه خود  كرده اي

 

نمي دانم درطلوع زيباي لبخندت چه رازي است كه

 

مرا شيفته خود كرده اي

 

نمي دانم درچشمانت چه نشانه اي است كه

 

مرا وادارميكند كه دوستت بدارم

 

نمي دانم درسخن هاي با معنايت چه حكايتي است كه

 

مرا اسيرخودكرده اي

 

نمي دانم چه چيزي درافكارت مي گذردكه

 

عقل وانديشه ام ازآن عاجزاست

 

فقط ميدانم

 

باتمام وجوددوستت دارم و خواهم داشت

 

 



شنبه ششم مرداد 1386 :: 13:54 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

بیشتر از آنچه که تصورش را میکنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشقت هستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.

عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي

ندارد!

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ، دوستت دارم چونكه مرا باور

داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!

تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم و جز اين از خداي

خويش هيچ آرزويي را ندارم

عزيزم اين قلب كوچك و پر از عشق من تنها هديه اي است از طرف من به

تو!

از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!



عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه معناي واقعي عشق را به من

ابراز كردي و آموختي!

آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!

عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و به جز تو كسي لايق اين

قلب بي طاقت من نيست

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ كسي هست كه عاشق و ديوانه

تو مي باشد !

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و در آغوش

خود بفشارم!

عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلي و

مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم!

عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!

تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه مي نگرم تو را ميبينم .

دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي

ابرازي براي آن نيست!



با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم

با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!

عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،

بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !

عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده

اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !

اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از

دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من

بنگرند و شرمنده شوند

 



جمعه پنجم مرداد 1386 :: 19:49 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

مهدی ماهم روزت مبارک.

انشاالله تا صد سال دیگه هم خودم این روز رو

 به تو بهترین فرشته روی زمین تبریک میگم.

خیلی دوست دارم عزیزم

 



دوشنبه یکم مرداد 1386 :: 22:26 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

میان این همه همدل

من تنها تورا خواهم

تورا خواهم که رویت چو شب مهتاب

نگاهت چون گل خورشید

صدایت همچو آوازست

و چشمانت همچو یک دریـــــــــــــــــا

و قلــبت جایگاه عشــــــق و احساس است

و من چو ن عاشق مجنون به عشقت زنده خواهم بود

و خواهم گفت این را من تو راعاشقانه دوست می دارم

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 :: 19:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

دوستت دارم ، دوستت دارم


به لطافت برگ گل


به ظرافت و زيبايي گل رز ، نرگس ، مريم


به لطافت شبنم صبحگاهي ، به استقامت كوه ، به پختگي پير دهر


دوستت دارم ، دوستت دارم


به اندازه يك دنيا پر از محبت ، به تو عشق مي ورزم


دوستت دارم ، دوستت دارم


عشق من منتظرت مي مانم ، تا قيامت ، تا دنيا هست


تا روزي عشقم را نثارت كنم


دوستت دارم ، دوستت دارم


مرغ عشق زيباي من


فرسنگها از من دوري و روحم متعلق به توست


دوستت دارم ، دوستت دارم


دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبريز شود


اميد به تو دارم ، اميدم را نااميد نكن


محبوب من ، دلدار من ، عشق من


دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشي


مرغ عشق من ، جفت زيباي من


دوستت دارم ، دوستت دارم


اگر بدانم كه عاشقم هستي و مرا مي خواهي


غم هجرانت را به جان مي خرم


دوستت دارم ، دوستت دارم


مرغ عشق من ، جفت زيباي من


اميد و آرزويم ، تا آخر عمر منتظرت مي مانم



چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 :: 19:14 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز با این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم

و می دانم تو روزی بازخواهی گشت

 



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 :: 19:37 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

    زودتر بیا

    من زیر باران ایستاده ام

    و انتظار تو را می کشم

    چتری روی سرم نیست

    می خواهم قدم هایت را،با تعداد قطره های باران شماره کنم

    تو قبل از پایان باران می رسی

    یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟

    مرا که ملالی نیست

    حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم

    نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

    نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است

    هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند

    و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

     من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم



شنبه بیست و ششم خرداد 1386 :: 17:22 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم،
حجم تو برای دیدن از فاصله نزدیک بسیار بزرگ بود.
حالا میتوانم هر روز به مرور دیده هایم بنشینم
و ترا اندک اندک باز افرینم .
ترا که در حال عبوری تا همیشه
تا هروقت که من نگاه می کنم


ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک !
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک!





سه شنبه هشتم خرداد 1386 :: 21:14 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

تو را در صبح گلشن ها ،
به هنگام عبادت ها ،
به وقت هدیه دادن ها ،
به هنگام نجابت ها ،
به وقت نور باران ها ،
به هنگام شهادت ها ،
به وقت حمد کردن ها ،
به هنگام سعادت ها ،
به وقت خنده کردن ها ،
به هنگام حکایت ها ،
به وقت ناز کردن ها ،
به هنگام حلاوت ها ،
به وقت لرزه ی تن ها ،
به هنگام شکایت ها ،
به وقت یاد کردن ها ،
به هنگام طبابت ها ،
به وقت سر سپردن ها ،
به هنگام ملامت ها ،
به وقت سجده کردن ها ،
به هنگام تلاوت ها ،
به وقت گوش دادن ها ،
به هنگام روایت ها ،
به جان و دل خریدم من ،
تو را خواندم و بوییدم ،
تو را در دل پرستیدم ،
تو را ای برتر از نیکی ،

«« خدای خود بنامیدم . »»



سه شنبه هشتم خرداد 1386 :: 21:12 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که نگین نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است که نگین نام اوست




سه شنبه هشتم خرداد 1386 :: 21:7 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

عزیزترینم
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

دعا کنین بهش برسم

انشاالله می رسم



سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 :: 1:4 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

امشب تولّد عشق و همدم منه ,

اونی که بدون اون دنیا برام معنی نداره ... .

 کسی که با هر نفسش به من زندگی رو هدیه میده اونی که خیلی مهربونه و عزیز دلمه ...

مهدي خوبم خیلی دوست داشتم روز تولّدت می دیدمت و از نزدیک بهت تبریک می گفتم..

ولی می دونم که تو ازهمون جا هم خوشحالی منو می فهمی؛

هم خوشحالیم رو هم ناراحتیم رو...

عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم . 
 

مهدي من تولدت مبارك

 



چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 :: 23:11 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعرمنی

 

 دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی



چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 :: 12:14 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
برای سخن گفتن تلاش نکن...
 
لبهایت ؛ خود سخن می گویند با من ...
 
تو ؛ خود ؛ حدیث مفصل بخوان ازین مجمل !
 
 


جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 :: 21:9 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
دوست داشتن گران است اما به بهاي قدم هاي هميشه بهارت نمي دانم...نمي دانم كدامين سحر با نسيم بهاريش پيغام آمدن تو را خواهد داد نمي دانم...اما اين را مي دانم كه روزي خواهي آمد با دستاني پر و لبخندي از جنس بلور نمي دانم... اما اين رامي دانم كه روزي خواهي آمد

جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 :: 21:8 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
تو تنهايي ومن صد بار تنهاتر تو ميداني كه من جز با توبا هر كس كه باشم...باز تنهاييم تو ميداني كه اين بغض فرو خورده به جز بر شانه هاي استوارت جاي ديگر وا نخواهد شد و ميداني كه من يك عمر چشمانم به در بودست.... دلم امروز ميخواهد كه اين را هم بداني كه...... دگرتاب توانم نيست ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده وحتي اشك هم ديگر... تسلي بخش غمها نيست بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم بيا كه سخت تنهاييم

شنبه هشتم اردیبهشت 1386 :: 23:15 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

زندگي مثل نم نم بارون تو يه هواي پاك

مثل يه نگاه پر از رمز ورازه

زندگي مثل شبنم به روي برگه

مثل راستي تو نگاه

زندگي مثل عشق لطیف و نازه

مثل يه اتاق پر از كتابه

زندگي مثل يه نوشته بر روي ديواره

مثل تولد كودك پر نشاط

زندگي مثل انار تو لحاف

مثل يه گلدون پر احساس

زندگي مثل يه سايه درازه

مثل يه طاقچه در انتظاره

زندگي مثل يه سكوت پر از سوال

مثل يه واگن تو راه؟



پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 :: 23:57 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
خدا کند تو بیایی و صبح سر بزند
که بی ستاره ترین شب شب جدایی توست
بیا که دیدن رویت بهشت موعود است
بهشت آیتی از جلوه خدایی توست

عاشقم
عاشق هر چه نام توست بر آن
و زخم های من همه از عشق هست از عشق ....



پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 :: 23:50 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاهی نگاهی عتاب آور پامالش کنی

عشق حقیقتی تر از آن است که
پشت ابر حیاهای ناراستین پنهانش کنی

عشق یتیم تر از آن است که
 به دست رودخانه روزگار بسپاری



چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 :: 23:58 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
با من بمان

تا سايه هاي تنهايي را

از نگاهمان بزداييم

تا سوژه هاي جدايي را

در پناه عشق

از قصه هاي زندگي بيرون كشيم

با من بمان تا زنجير طلايي آرزوهارا

در گردن لحظه ها بياويزيم

وصادقانه از دل و گل سخن بگوييم

يا من بمان

تا شكوفايي گلهاي بهاري را تماشاگر باشيم

تا گياه تنهايي را گره بزنيم

حتي تنهايي يك گل تنها را باور نكنيم

تا بر گلبانگ عشق شنواتر باشيم

با من بمان...با من بمان...............

تا صفاي رود را تعبير كنيم

تا بي كرانه هاي درياي اميد جاري باشيم


دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 :: 20:19 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده "ای مهربانترین" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو یاد توپر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام


بودن به یاد "تو"و به خاطر "تو"



چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 :: 13:37 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
 

در خم پس کوچه های زندگی           آرزو  گم کرده  تنها   می روم

در شیار روشن  تاریک  شب          لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق        بینم  آن  رنگین  پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان          بینم   آن   تک  اختر   امید   را

بسته ام بار سفر از شهر خود        می روم   آشفته  تا  شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا            می روم  شاید  شوم   بیگانه تر

 



سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 :: 19:6 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
 

فكر نكني دوري و اينجا نيستي

قلب من اونجاس تو تنها نيستي

 



سه شنبه هفتم فروردین 1386 :: 21:52 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
 

قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم

اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است

برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم

تا بداني كه من ساده ترينم



سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 :: 12:31 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
 

چه خوش آهنگ است قدوم سبزش و چه فرحبخش است نسيم روحنوازش.بالاخره آمد و سرماي سياه را نابود كرد.دامان سبز طبيعت مثل هر سال زيرانداز سفره هفت سين ميشود و سين سلامتي و روز نو را مهمان خانه ها ميكند



   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
 
درباره وبلاگ

با سلام خدمت همه عزیزان
این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است.
به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد.
برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید



منبع کد اهنگ گرگان نت

بهترین ها در گرگان نت

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس