|
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
|
|
||||||||||||||||||
|
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
پیوند وصــال تقدیم به همسرم - نگین مبارک بادت ای عاشق ترا جشن وصال او که با عشق و محبت اینچنین اش ساختی از خود بلی! عشاق با هم می شوند هرچند بعد از روزها درد و غم و رنج و عذاب ها! همین است عشق و تو عاشق ... و خواهم اینچنین ات تا صبا تا روز پس فردا و پیوند وصالت را به مثل قله ی مغرور پامیر وطن بلند و جاودانه
نگاه آهو آهو از كجا فهميد، بايد از تو يارى خواست؟ ازپناه تو بايد، سايه اى بهارى خواست؟ آهو از كجا فهمــــــيد، با تو مى شود آرام؟ با نگاه تو آهــــــو، پيش پاى تو شد رام تو به مهربان بودن، شـــهره در زمين بودى مهـربان فراوان بود، مهربان ترين بودى مى دهى نجات از مرگ، آهـــوى فرارى را مى كنى جــدا از او، ترس و بيقرارى را امام عشق یا رب ! ترا قســـم به حــدیث تمام عشق بر واژه واژه یی کـــه بیارد پیام عشق لبریز کن ز عشق سراسر وجــــــــــود ما تا ما همـه سخن بزنیم از کلام عشق تا جمــــــــــــله آشنای محبت شویم زود آهسته تر هدایت ما کن به دام عشق از نفرت و عـــــــــداوت بی پیر خسته ایم ما را رسان به وادی دارالسلام عشق خواهــــــر، برادر و پدر و مادر، همــوطن! با هـــــــم بیا شویم غلامِ غلامِ عشق تبعیض دین ومذهب ورنگ وزبان چیست؟ تا چرخ زنده است، بود زنده نام عشق پس مثل "سائس" همنفسم زود باش زود تکبـــــیر گفته، ایست به پشت امام عشق
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ... (دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم) از کتف آشیانهای خود برای تو باید که چند جفت کبوتر بیاورم از هم فرو مپاش، برای بنای تو باید بلور و چینی و مرمر بیاورم وقتش رسیده این غزل نیمهسوز را از کورههای خودخوریام در بیاورم سید مهدی موسوی
سیب سرخ خدا که عکس گرفت ازتو من بهانه شدم و در محـــــــــــبت تو؛ شاعر زمانه شدم ز پرده ی تو کـه دیشب به ساز آمده بود سرود عشق شنــیدم، خودم ترانه شدم به آرزوی نفس هــــــای گرم گرم تن ات شهید گشتم و مشهور صد فسانه شدم برای صید تو چـــالی زدم، ولی افسوس خــــــــودم شکار دل داغ عاشقانه شدم برای چــــــک زدن سیب سرخ لب هایت گرسنه بودم وبی صبر وخودسرانه شدم چقــــــدر صبر کنم، لیلی هرکجا هستی بیا که در عــــدم ات، ناله ی شبانه شدم به مثل "سائس" دلباخـــــــــــته بیا بنگر که در فضای دو چشم تو عاشقانه شدم
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد مادر مادرم ای چشـمه ی لطف روان مادرم ای واژه ی عشـــق جهان در رضای تو شود خوشنــود حق ای تو نور دیده ی هر انس و جان من که دردامان مهرت گشته ام از طفولی تا به حــــــــالا شادمان کی توانم مـــــــدح اوصافت کنم خالقت اوصـــــــــاف تو کرده بیان ای که گفتا ذات حق در وصف تو زیر پای تو؛ بهــــــــــشت جاودان "سائست" باشد دعا گو صبح و شام تا قـــــــــــــــــــیامت نام تو ورد زبان
مرا ببخش مرا ببخش نگارا، به لحظـــــه های دگر که سرزد از منِ مسکین، جوانه های دگر مرا ببخش به حــــــــــقّ محبت عشاق که شرمسـار تو هستم ز کِـرده های دگر مرا ببخـش که دل، سخت سـوزد، ازغم تو چـــو در دل تو زدم، زخــم تیشه های دگر هـــــزار سال تو باشی و از خدا خواهم بقایِ عمــــــــــــــــر ترا تا زمانه های دگر قسم به حقّ خـداوندِ عشق وخالق عشق که غـیر تو به دلم نیست ریشـه های دگر تویی که مذهب عشق من ازتو رنگ گرفت بیا، بیا! کـــــه کنم بر تو، سجـده های دگر سخن خلاصــه نما "سائسا" به دوست بگو که جامِ عشق تو دارد، چه نشه های دگر!
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از آشيان جداست دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت شايد كه جاودانه بماني كنار من اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت تو آسمان آبي آرام و روشني من چون كبوتري كه پرم در هواي تو يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب فریدون مشیری آتش غم باز هم آتـش غــــم، در دل غمـدیده زدند تیر غــــــــــــم بر دل ارباب ستم دیده زدند بر سر شیـــر خـــــدا، پور لعین "مُلجــم" ضربه زد با دم شمشیر وبه دین ضربه زدند درشب قـدر، چنان ضربت شمشیر ز کین بر سر اطهـــــــــر مولایی که رنجیده، زدند دوستان را به جگـر زخـــم الم، کاری شد از همـان تـــیغ؛ کــه بر فرق سر شه زدند پدر زینب و شبــیر و شبر گشت شهــــید زین سبب جمــــله ملائک ز سما نعره زدند بارالها! بحـــــق خون سر حضرت دوست که به محراب به شمشیر به صد حیله زدند نظـر از لطـف و عــنایت، به محــــــــبان علی زان چو "سائس" به سروصورت برسینه زدند
بی قرار توام و در دل تنگم ، گلههاست موجیم و وصل ما، از خود بریدن است یار من دست دعــا کــــــــرده بلند دست او باشــد به دور از هـر گزند مژده ی وصــــل و نوازش داده ام مژده یی شیـرینتر از شهــــد وقند او دعـای نیــــــــــک کرده بهر من دست بدخـــواهش جـدا از بند، بند مرده باد آنکس کـه اغیار من است آنکـــه دارد بر سر مـــــن نیشخند خاطر یار خـــودم خـــــواهم کنون تا به کی با حرف مردم چون و چند ایکه بر مـن داده یی عشق و صفا گوش کن! تا گویمت اینگــــونه پند خیر خود خـــواه وسعادت بهر من تا ابد باشــد به ما چــــون پیشوند! خاطرت افســرده منما، شــــاد باش "سائست" باشـد زتو، زین پس بخند ایکـــه داری به دل ولایت عشق! گوش کن تا کنـــم حکایت عشق مقصد است وبود ما عشق است آفرینــش بود نهـــــــــایت عشق عشق باشد دلیــــــــل روشنایی کـــــه دلم یافت از جلایت عشق عشق باشد امیـــــــد زنده شدن من شــــدم زنده از کفایت عشق عشق باشد دلیـل کـــون و مکان کائنات جمـــله در رضایت عشق عشق باشد قـــرینه یی به هدف بی هدف کی سزدحمایت عشق عشق باشد چـــراغ گمشده گان نور مهــــــــتاب از سرایت عشق "سائسا"! مست بودم و بی خود بشنیدم چنیـــــــن حکایت عشق عشق آمــــــــــد برای آزاده بنده محروم ازحمایت عشق گوش دل باز کن کــــــــه ساز آید نغمــــه از کشور حجـــــــــاز آید رهبر عاشـــــقان و سرور عشق پرچــــم افـــراشته چو باز"1" آید آید آنکو که شـــــرح عشـــق کند عشق را مـــــــــــرد سرفراز آید آید آن اوستاد مکـــــــــتب عشق عاشـق عشـــق و عشق باز آید بهر جانبازی و وفــــــــــــــا داری در صف عشـــــــــق، یکـه تاز آید شاه عشـــــــــاق دیده بگشوده دلی پرسوز و با گــــــــــــــداز آید آید آنکو کــــه درس عشق دهــد عشق را همـــــــــــــــدم نیاز آید چنگ و عــــود و نی و دف و بربط همه را راست کن کـــــه ساز آید شمـع و نقل و می و گل و ریحان هــــــــــــــــمه آراسته به ناز آید چونکه مولودِ عشق شدبه جهان مطرب خوشنــــــــــــوا به راز آید عشق آمــــــــــد برای آزاده بنده محروم ازحمایت عشق بی تو امشب
چرا تنهــــا نشيـنم بي تو امشب؟ به مردن شد يقينم بي تو امشب نخواهــــــــم بوسـتانی را پر از گل گل و برگـي نچينم بي تو امشب نخواهد چشم من سيماي شب را و کوکب را نبيـــــنم بي تو امشب چرا تنهـــــــــا شدم در اين بيابان؟ بگــــــو اي نازنينم! بي تو امشب رسيــــده بر لبم، جــانم، ز هجرت چرا زار و حـــــزينم بي تو امشب ز من شعر وسرودي ازچه خواهند؟ که من لال وغمينم بي تو امشب بود "سائس" چنین حـيــران و نالان يقين کن، مه جبینم، بي تو امشب ای زیبا کیستی
در ستايش موهايت ![]() ی مه من، ای بت چین، ای صنم دل آرزو در تمناي وصل نچيدست يك گل از جانت هنوز كه بر ديده بار سفر بستهاي سفر ميبرد با تو جان مرا سرشكم شود آب و قرآن و برگ در آيينه ديدة منتظر به راه تو تا بازگردي به مهر كجا ميروي ميزبان دلم كه تنها مسافر منم، راهيام من آن شعر خامم كه ميخواهيام مرا پخته كن در تنور حضور كه در لحظههاي بلند عبور شوم شعر نابي ز باران نور و شايسته گردم چو گل شب پيشواز تو را یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه هرچی که جادست رو زمین به سینه ی من میرسه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم میرسم اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها حاليا، دست كريم تو براي دل ما سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد سايه امن كساي تو مرا بر سر بس تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها چشم تو لايحه روشن آغاز بهار طرح لبخند تو پايان پريشاني ها «به نام خداي عشق،ايمان و آزادي»
اگه دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
كه بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا
به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي
به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد
همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن،تو رويا
همه جا به تو رسيدم
بدون اينو كه دل من شده جادوي طلسمت
يكي هست اين ور دنيا
كه تو يادش مونده اسمت
یارا به دلم نشانه از تست
وین زمزمه ی شبانه از تست آوای تو خفته در دل چنگ شور غزل و ترانه از تست هر شب منم و ستاره ی اشک وین گوهر دانه دانه از تست با آنکه جوانی ام بسر شد در باغ دلم جوانه از تست هرگز ز در تو رخ نتابم سر از من و آستانه از تست در پای تو جان سپردن از من در من غم جاودانه از تست جان را بطلب بها نخواهم گر ناز کنی بهانه از تست خالیست دل ای کبوتر من پرواز آشیانه از تست بازآ که فرشته ی زمانی ای ماه زمین زمانه از تست دور از تو دلم چو شب سیاه است ای ماه بیا که خانه از تست از عشق تو نغمه خوان شهرم غمناله ی عاشقانه از تست شادم که ز بوسه های گرمت بر روی لبم نشانه از تست در شعر یگانه ی زمانم وین منزلت یگانه از تست من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن از اول کار من دلدادگی بود ولیکن شیوه ی تو دل ربودن گرفت از من مجال دیده بستن همه شب بر خیالت در گشودن قرار عمر من بر کاستن بود تو را بر لطف و زیبایی فزودن غم شیرین دوری بر من آموخت سخن گفتن غزل خواندن سرودن من و شب های غرببت تا سحرگاه چو شمعی گریه کردن نا غنودن چه خوش باشد غم دل با تو گفتن وزان خوشتر امید با تو بودن من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا خوبی دارم به تو که نزدیکی نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا من و آوای گرمت را شنودن
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟ رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟ پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟ اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟ روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟ اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟ دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟ اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟ تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟ اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟ بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟ اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟ چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟ پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟ اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟ هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟ اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟ هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟ اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟ من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو
شب، همه دروازههايش باز بود
آسمان چون پرنيان ناز بود
گرم، در رگ هاي ما، روح شراب
همچو خون ميگشت و در اعجاز بود
با نوازشهاي دلخواه نسيم
نغمههاي ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوي عشق
زندگي لبريز از آواز بود
بال در بال كبوترهاي ياد
روح من در دوردست راز بود
![]()
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم که مي آيي ترا از دور مي بينم که مي خندي ترا از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسمهاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد وگر بختم کند ياري در آغوش تو............... ![]() من و آوای گرمت را شنودن هرشب فزاید تاب و تب من وای از شبِ من وای از شب ِ نت یا من رسانم لب بر لب او یا او رساند جان بر لب من استاد عشقم بنشین و برخوان درس محبت در مکتب من رسم دورنگی آیین ما نیست یک رنگ باشد روز و شب من گفتم رهی را کامشب چه خواهی گفت آنچه خواهد نوشین لب من شاعر: رهی معیری بيا با هم بسازيم آيينه از دلامون
تا آسمون بمونه دعا کنند برامون
همسايه با شقايق هم خونه بهاريم
کنار هم بمونيم يه شاخه گل بکاريم
پنجره ها را بستن ديگه فايده نداره
کنج خونه نشستن فقط غصه مياره
بيا اين در اميد و به روي هم نبنديم
تو آسمون بودن به سختيها بخنديم
به انتظار روز تبسم سعادت
تو دست هم بذاريم سبد سبد سخاوت
تم هم صداي من باش بخون تو اين ميونه
هر چي بديست مي ميره فقط خوبي مي مونه
گم نکنيم خورشيدوسياهي تو کمينه
هم نفس هم باشيم خوشبختيمون همينه
![]() گل پونه هاي وحشي ، نسترناي بي تاب تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ي دلتنگ
همنفس ي صداتن ، قنارياي خوشرنگ خورشيد ماه مهري ، نارنجي و طلايي زردي عطر ليمو ، شیرینی آشنايي چشماي جاده گريون ، صورت ي کوچه خيسه ستاره تا ستاره ، شب از تو مي نويسه من بودم و تو بودي ، پرنده بود و پرواز
غزل ترانه مي شد ، تو کوچه باغ آواز
در خرابات مغان نور خدا مي بينم ببين که مي کشد دلم هميشه انتظار تو
و آه مي کشم تو را ، خوشا دمي کنار تو
ببين چگونه لحظه ها سياه و سردو بي صدا
عبور مي کنند و من هميشه بي قرار تو
شبي به خواب ديدمت. الهه سعادتم.
که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو
سروده ام دو شعر، شعري از بلور و نور
يکي در انتظار تو ، يکي به افتخار تو
اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() وقتي من از تو بي خبر مي مونم ،ميميرم
وقتي به يادت تا سحر ميخونم ، ميميرم
بدون تو دنيا برام زندونه ، ميميرم
يه روز کنج اين زندون ويرونه ، ميميرم
من بي تو ميميرم ،ميميرم ، ميميرم
هر جا ميرم چشماي تو پيش رومه
روي تو چون آيينه اي پيش رومه
مي پيچه تو خاطر من عطر خوبت
با تو بودن تا به ابد آرزومه
به تو محتاجم من
اي هواي تازه
نفس من با تو زندگي مي سازه
بي تو ميميرم
تو منو دعوت کن به شهر چشمات
تو منو دعوت کن به روشنايي ها
از تموم غمها دلو رها کن
هر جا ميرم چشماي تو پيش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزوم
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ماهی همیشه تشنه ام پیش چشمم روزها شب می شود اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد در سکوت غربت شبهای عشق پیچید زیر لاله گوشم صدای او
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش با من نگاهت چون بهاران دلپذیر است
دلم در بند چشمانت اسیر است روزگاری است که من طالب دیدار توام به فکر من باش که گرفتار توام بر سر کوه وفایت منزل من نرود عشق تو هرگز از دل من گلهای فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری زیبا فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری...!
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم
يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم
![]() در سپهر زندگي مثل مه و خورشيد شد
با تو بي معني تمام غصه و تنهايي و ترديد شد
دلخوشيهايم دگر در ابتداي انتهاي خويش بود
با تو گويي فرصتم در عرصهي دلدادگي تمديد شد
آمدي جانا و غم رفت و دگر هم برنگشت
اشك چشمانم به يك شهر دگر نيمه شبي تبعيد شد
در نمازم هر قيامي قامتت را ياد داد
سجده كرديم و چنين بر خوبي احساس تو تاكيد شد
خورشيد تابانم تويي عشق پريشانم تويي آبي آسمانم تويي رنگ بي پايانم تويي همدم تنهايي من ياد و غمخوارم تويي يار هميشگي من عشق و دنيايم تويي گر نباشي من نيستم چون که هستي ام تويي صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست چه مي بينم ؟ خدايا ! باورم نيست دوست دارم با تو باشم
دوست دارم با تو باشم و برای تو باشم
دوست دارم اگر گلی چیدی آن گل دردستانت من باشم اگر آسمان را نظاره کردی در آسمان خیالت من باشم گاه بخنده حرفی گفتی آن حرف بر لبانت من باشم به محبت دست کسی را فشردی آن دست در دستت من باشم پيش از تو حتي اسمان در چشم من ابي نبود
حتي شب چشمان من اينگونه مهتابي نبود تو امدي احساس من شد اشنا با رنگ عشق هر رويشي در شهر ما شد يك غزل اهنگ عشق تو امدي تا سايه ها بر روح شب پيكر دهند ايينه ها از شوق تو بر شعر من باور دهند پيش از تو حتي شبنمي از روح من ديدن نكرد حتي نگاه خسته اي احساس بازيدن نكرد تو امدي تا لهجه ها در شعر شب يكسان شود هر واژه اي در چشم ما هم لهجه ي باران شود هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد
عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود عشق ، آمدنی بود نه آموختنی
اشک ريختن واسه سبز چشات يه عادته.....دوري و نديدنت براي من مثال يک حکايته در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار دانه هایی است که می افشانیم برگ و باری است که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش مهر است گر بدانگونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها روشن تر از آيينه كنار تو نشستن لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من بر خندهً شيرين انار تو نشستن زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن در دامن گل هاي بهار تو نشستن باران شدن و همنفس ساز و دهلها در باغ دل ايل و تبار تو نشستن زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست در سايهً روياي چنار تو نشستن در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن شعر یعنی با افق یک دل شدن ای شب از رویای تو رنگین شده شعر از : فروغ فرخزاد تو مکه عشقي و من عاشق رو به قبلَتم به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بگو که گل نفرستد کسی به خانه من من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
با تو بودن، همیشه پر معناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یک کاسه آب، یک دریاست بی تو دردم، به وسعت یک صحراست با تو بودن همیشه پر معناست با تو آسان هزار کار خطیر با تو ممکن، جهاد بی تقدیر بی تو، باغم، برهنه، همچون کویر با تو یک غنچه، دشتی از گلهاست با تو بودن همیشه پر معناست بی تو، من، کوچک و حقیرتینم.... تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه آتش میزند بر جسم و جان من اگه هنوز می خوونم واسه خاطر دل توست
برای چشم خاموشت بمیرم فـــــریدون مشیری تو چیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو کیستی که من از موج هر تبسم تو به سان قایق سرگشته روی گردابم تو در کدام سحر همره کدام نسیم تو بر کدام چمن بر کدام اسب سفید من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه کدام نشات دویدست از تو در تن من که ذره های وجودم تو را که می بینند به رقص در می آیند و سرود می خوانند چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو و در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره را از آسمان بیار به زیر تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر آنچه می خواهی از من بخواه صبر نخواه که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است تو آرزوی بلند و دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته
منبع: شوهرجان
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارو نيه
تقدیم به عشقم چون می دونی رضا صادقی رو خیلی دوست داره من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
من گنه کردم تو بخشایش بکن
قسم به گریه ابر و به ناله بلبل
که بی حضور گلی کس ندیده لبخندم
در میکده مست از می نابم کردند
سرمست ز جرعه شرابم کردند
ای دوست به چشم های مست تو قسم
جامی دوسه دادند و خرابم کردند
بجان دوست که باخبر شدم از دوست
نشسته بیخبر از جهان وهرچه دراوست
هر کس به آرزوئی و مایل بجانبی است
من غیردوست هیچ نخواهم بجان دوست
جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
خشم و کین، جور و ستم، لطف و عطا، مهر و وفا
به خدا گر ز تو باشد همه نیکوست مرا
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 :: 21:51 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
عاشق آن لحظه ام ای خوب من
كسب درامد براى وبمسترها كليك كنيد!!! به مجنون گفت روزي عيب جويي « آرزومند آرزوهايتان » تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم در خيالت مثل من پرواز كنتو خود عشقي مرا اغاز كنسرزمين ارزوهايت كجاستامدم در را به رويم باز كنبا من از بارون و از شبنم بگوعشق را با قلب من دمساز كنعشق تو يك اتفاق ساده نيستبا نگاهت باز هم اغجاز كن
|
درباره وبلاگ
![]() با سلام خدمت همه عزیزان این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است. به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد. برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید آرشيو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
||||||||||||||||||