تبليغاتX
عشق من ::: نگین و مهدی :::
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
 
جمعه ششم آذر 1388 :: 19:52 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 



چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 18:2 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

دوستت دارم عشق ماهم مهدی من



پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 :: 15:52 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

داشتم دنبال یه متن عاشقانه واسه وبلاگ میگشتم که یهو دلم خواست این بار خودم بنویسم،آخه الان خیلی احساس عاشق بودن میکنم،بیشتر از همیشه.

مهدی امروز دیدمت اما دلم تنگه واست،الان با خودت میگی که هیچ جور نمیشه اینو راضی کرد. امروزخیلی روز خوبی بود،با هم بودن خیلی قشنگه ولی حیف که تموم شد. دوست داشتم بازم  میدیدمت اما نمیشه،باید صبر کنم.

بیشتر واسه این میخوام  ببینمت که دوست دارم امروز رو جبران کنم،حس میکنم امروز از با تو بودن حداکثر استفاده رو نکردم،وقتی پیشتم قدر با هم بودن رو نمیدونم،تا جدا میشیم میفهمم که فرصت تموم شد.

فدای اون نگاه کردنات بشم که دلم رو دیوونه میکنه . نمیدونی چه حسی بهم دست میداد وقتی اونجوری نگام میکردی. طاقت نگاهتو نداشتم.

خیلی ماهی عزیزم، به خاطر امروز ممنون،روز خوبی بود عشقم

خیلی دوستت دارم ماه من،میخوام که بازم زود بیای پیشم

به امید دیدن دوباره ی روی ماهت

یه بوس گنده به تلافی امروز که دلم میخواست بوست کنم

 



چهارشنبه هشتم مهر 1388 :: 21:17 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

وقتی میگویم دوستت دارم

شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام 

و جمله ای را بیان کرده ام

اما...

این تنها یک جمله نیست !

دنیای لبریز از رویا های سبز و سرخ ! همین جمله کوتاه !

آری همین چند واژه خود کتابیست سر شار از معنا !

دوستت دارم یعنی

بی حضور تو زندگی برایم بی معناست بی تو دنیای من به سردی می گراید

و چشمانم پراشک میگردد ! دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو می دانم



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 15:26 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 15:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

امروز ......مثل دیروز......مثل فردا......مثل هر روز و همیشه

در فکر تو بودم......در فکر تو هستم.......در فکر تو خواهم بود!

می اندیشم به تو......به بزرگی ات.....به مهربانیت.....به خوشبختیمون......به عشقمون.....و به زندگیمون!

و تو یعنی خوبی.....پاکی.....مهر.....شور.....بزرگی.....عشق

تو یعنی بودن.....عاشق بودن

تو یعنی یک بغل دلواپسی عاشقانه

تو یعنی وسعت یک کهکشان مهر

و من یک"دوستت دارم"به وسعت همیشه!



شنبه هفتم شهریور 1388 :: 21:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

خیلی دوست دارم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 20:58 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 :: 13:39 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

مثل من ها. یادته؟



دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 :: 13:7 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

دلم میخوادت..........



جمعه بیست و ششم تیر 1388 :: 11:37 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
نفسم نگین فدات شه

خیلی روزای خوبی بود این چند روز,

خیلی خوش گذشت.

هیچ وقت این روزارو فراموش نمی کنم

22,23,24,25 تیر 1388



یکشنبه چهاردهم تیر 1388 :: 19:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

ولادت حضرت علی (ع) و روز مرد رو به نفس خودم مهدی پاکم  تبریک میگم

عشقم من به وجود تو افتخار میکنم و به خودم میبالم که مرد زندگیم تو هستی

دنیای من خیلی دوستت دارم و تا ابد کنارتم

روز قشنگت مبارک

 



شنبه ششم تیر 1388 :: 11:16 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 :: 23:35 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:31 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

مهدی ماهم انشاالله 120 سال زنده باشی.

خیلی دوستت دارم

                                                                                       



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع هارو فوت کت تا صد سال زنده باشی

هورااااااااااااااا

 



پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 21:4 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

از وقتی حضورت معنای زندگییم شد محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنا کردم

لحظه ها را به شوق دیدنت سپری می کنم و تا بیکران عشق و زیبایی دوستت دارم

عشقم تولدت مبارک

 



پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 :: 13:48 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

باور کن که دوستت دارم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ....
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل دوستت دارم....
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .....
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای....
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ......
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!
باور کن دوستت دارم



دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 :: 16:21 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه بیست و نهم فروردین 1388 :: 19:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

دوستت دارم مهدی جونم



دوشنبه دهم فروردین 1388 :: 15:59 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 



شنبه هفدهم اسفند 1387 :: 21:23 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 



یکشنبه یازدهم اسفند 1387 :: 20:23 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه دهم اسفند 1387 :: 23:41 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

من عزيزترين با ارزش ترین داراييم را جايي در انتهاي قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام ...

جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ...

داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ...

آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند...

 



سه شنبه ششم اسفند 1387 :: 22:14 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه نوزدهم بهمن 1387 :: 22:59 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

دوستت دارم نفسم.

بهترین روزای عمرمون رو کنار هم گذروندیم.

87.11.17, 87.11.18, 87.11.19

حیف که امروز رفتی...

 



پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 :: 18:13 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه نوزدهم آذر 1387 :: 13:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه هفتم آذر 1387 :: 20:24 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 :: 14:31 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 :: 19:49 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه هفدهم شهریور 1387 :: 17:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 



سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 :: 13:25 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه ششم شهریور 1387 :: 19:3 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

و باز هم دیدار...  یه دیدار قشنگ و غیر منتظره

نشد زودتر دربارش بنویسم آخه کامپیوترم خرابه. بعضی ها هم که اصلا منتظر نیستن من بنویسم.

بیست و چهارم تولدم بود. قشنگترین تولدی که تا حالا داشتم. صبح هنوز تو جام بودم که مهدی زنگ زد. مثل همیشه پرانرژی بود. بهش گفتم : باز که تو بیرونی!  اونم طبق عادت یه خنده ی قشنگ تحویلم داد. از دیروز صبحش همش بیرون بود. نمیدونستم چرا همش بیرونه. یه بار به ذهنم رسید که شاید داره میاد تهران اما بعدش دیدم اصلا امکان نداره. خلاصه آقا مهدی پای تلفن یهو گفت من نزدیکای آزادیم. باورم نمیشد. مثل برق پاشدم. فکر میکردم داره اذیتم میکنه اما نه اذیت بود نه شوخی، مهدی من دوباره اومده بود تهران. وای که چه قد خوشحال شدم. از جام که پاشدم خوشحال بودم و همش می خندیدم، همه تعجب کرده بودن که من که صبح ها با یه من عسل هم خورده نمیشم چه جوری این همه خوشحالم.

بازم مترو آزادی قرار گذاشتیم، فکر کنم 11:10 بود که دیدمش. تو ایستگاه نشسته بود. فداش بشم خیلی ماه شده بود لباسش  خیلی بهش میومد. قبل از اینکه ببینمش با خودم گفتم این دفعه دیگه اصلا ازش خجالت نمیکشم. اما تا دیدمش باز حس کردم که لپام گل انداخته. هنوزم اون لبخنداش جلوی چشامه. یه کم تو ایستگاه نشستیم  و تصمیم گرفتیم کجا بریم. چون وقتمون زیاد نبود  نمیشد جای خاصی بریم، رفتیم ایستگاه بعد پیاده شدم و تو ظل  آفتاب قدم زدیم.

هی بگرد و بگرد، مگه جایی واسه نشستن پیدا میشد. فداش بشم که یه ذره هم اعتراض نمیکرد. اینقدر ازش دور بودم که زیر افتاب قدم زدن باهاش هم برام غنیمت باشه، فقط واسه این ناراحت بودم که من باعث شده بودم مهدی زیر آفتاب باشه.

مدت کمی با هم بودیم اما خیلی بهم خوش گذشت، خیلی زیاد.

 

دو روز بعد یعنی شنبه بیست و ششم هم تونستیم همدیگرو ببینیم.  مهدیم میخواست از انقلاب کتاب بخره. دم مترو امام علی قرار گذاشتیم. من و مهدی و خواهراش.  جدا از دیدنشون خوشحال شدم.  اونا هم مثل مهدی خیلی خوب بودن.

رفتیم انقلاب. همیشه به مهدی میگفتم که دوست دارم با هم بریم خرید. به نظرم خرید هرچیزی اگه دونفری صورت بگیره صمیمیت رو بیشتر میکنه، این موضوع رو با تمام وجودم حس کردم. فکر کنم به بیشتر کتاب فروشی های انقلاب سر زدیم. کلی هم کتاب خریدیم. کتابی رو که واسم خریده هرروز نگاه می کنم و یاد عشقم میفتم. 

 2لحظه رو خیلی دوست داشتم و همش یادمه. مهدی اگه گفتی اون 2تا لحظه کدوم لحظه ها بود؟! اول فکر کن ببین میتونی حدس بزنی بعد بخون.    

فکر کردی یا تنبلیت میاد تنبل خان؟

باشه میگم . اولین لحظه لحظه ای بود که تو کتاب فروشی باهات قهر کردم. البته قهر راستکی که نه بیشتر ناز بود. تو هم که منو میشناختی و منظورمو فهمیدی یواشکی با حرفات نازمو کشیدی. اون لحظه تو قلبم غوغا بود.

لحظه ی دوم که فکر کنم اینو یادت بود تو پاساژ بود. اون موقعی که با نگاهات داشتی دیوونم میکردی. من که طاقت نداشتم تو چشات نگاه کنم به ویترین چشم دوخته  بودم. تو هم باز شیطونیت گل کرده بود و هی میگفتی:" نگین اینور، اینور رو نگاه کن." روم رو به طرفت برگدوندم. وای ی ی اون چشای پر از عشق رو دیدم که به چشام خیره شده بود. مهدی چشات برق میزد. دیگه طاقت نگاه کردن به چشات رو نداشتم. بازم روم رو برگردوندم. خیلی لحظه ی قشنگی بود.

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم                       پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

دیگه کم کم داشت دیر میشد. از اتقلاب تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدیم. بعدش که سوار اتوبوس شدیم شیطونیم گل کرد و یه ایستگاه زودتر پیادشون کردم. اخه میخواستم بیشتر با مهدی باشم.  هی بی تابی میکردم و میگفتم:" مهدی یعنی دیگه نمیبینمت؟"اونم با اون لبخند نمکینش میگفت:" قرار نبود اینجوری کنی، قولت رو یادت نره. زود میام عزیزم"

دوشنبه هم عشقم رفت. یکشنبه شب کاری کردم که بیشتر جاهایی  رو که با هم بودیم دوباره ببینم. یه کوچولو هم اشکم دراومد. (مهدی دعوام نکنی ها).

روزای قشنگی بود.  هروقت از خونه میرم بیرون خاطرات با مهدی بودن برام زنده میشه. امیدوارم بازم زود بیای پیشم عزیزم.

این شعر من رو یاد لحظه ی جداییمون میندازه، انگار که اون لحظه رو داره توصیف میکنه، من بی تابم و تو آرومم میکنی:

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو هی هدر نده باید برم اید برم

جلوی راهمو نگیر نذار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم توروخدا نذار ببازم

خدا نخواست قسمت اینه باید تورو تنها بذارم

توروخدا گریه نکن این قدر نگو نرونرو

بغضم داره میترکه این قدر نگو نرونرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم

خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم



چهارشنبه نهم مرداد 1387 :: 22:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

این آپ یه کم با آپ های دیگه فرق داره، چون میخوام بهترین اتفاق زندگیم رو بنویسم. نمی دونم الان خوشحالم یا نه. خوشحال واسه اینکه بعد از سه سال عشقمو دیدم یا ناراحت واسه اینکه زود رفت.

دوست دارم این اتفاق رو با جزئیات بنویسم تا همیشه یادم بمونه

یکشنبه شب عشقم راه افتاد تا بیاد من روی ماهشو ببینم. شب اصلا خوابم نبرد، هم خوشحال بودم هم  استرس داشتم. خلاصه یه جوری شب رو صبح کردم. برعکس همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. قرارمون ساعت 10:15 مترو آزادی بود،عشقم کلی منتظرم مونده بود. رفتم واسش یه شاخه گل رز خریدم، ساعت 10:20 رسیدم. از مترو که پیاده شدم  قلبم تندتر از قبل میزد. میدونستم که چند ثانیه دیگه بعد از سه سال دوری میبینمش. رفتم جلو... دیدمش. عشقم از صندلی بلند شد. دیدمش ،بالاخره دیدمش، گل رو بهش دادم و به هم لبخند زدیم. منتظر مترو نشستیم، زود اومد. میخواستیم بریم کرج.  تو راه از اینکه کنارش نشستم احساس خوبی داشتم اما نمیتونستم بروز بدم.  با اینکه 3سال عشقم بود اما یه کم خجالت میکشیدم.  وقتی رسیدیم کرج دیدیم خبری از کافی شاپ نیست و من حسابی شرمنده مهدی و دوستش شدم.برام مهم نبود که کجا بریم فقط میخواستم کنار مهدی باشم. یه جارو پیدا کردیم و نشستیم و یه چیزی خوردیم. البته من که یه کم خوردم،میل نداشتم،اینقد با لیوانم بازی کردم تا بالاخره شکست.

از اینکه پیش هم بودیم خیلی خوشحال بودم . کادویی که واسش خریده بودم بهش دادم، اونم بهم کادو داد که خیلی از کادوش خوشم اومد.یه شاخه گل هم بهم داد. بعد از حدود 30 دقیقه پا شدیم که برگردیم تهران. 1 ساعت دیگه میتونستم با گلم باشم. موقع برگشتن بیشتر بهش احساس نزدیکی میکردم. با نگاهاش و حرفایی که در گوشم میگفت دلم داشت تاپ و توپ میکرد، نمیتونستم چیزی بگم. وجودم گرم گرم بود. کیفم کوچیک بود و نمیتونستم کادو رو ببرم خونه واسه همین گفتم کادو رو عصر بیاره که بعدا به خاطر این کارم ناراحت شدم.

من نذاشتم مهدیم ایستگاهی که من پیاده میشم پیاده شه و اون به خاطر این موضوع ازم ناراحت شد. وقتی از هم جدا شدیم دلم براش تنگ شد. از کارم هم ناراحت بودم. بهش اس ام اس زدم و گفتم دلتنگشم.

قرار بود عصر دوشنبه بریم سینما اما دوستم گفت که چون شهادته سینما تعطیله؛ ما هم تصمیم گرفتیم بریم پارک لاله. ساعت 4:45 کنار سیما قدس قرار گذاشتیم، من با دوستم رفتم اونم با دوستش اومد. از دیدن دوبارش کلی خوشحال شدم. عینکی رو که قبلا واسش خریده بودم زده بود، خیلی بهش میومد، ماه تر شده بود.

از ولیعصر تا پارک پیاده رفتیم، همیشه دوست داشتم با هم قدم بزنیم و این بار به آرزوم رسیده بودم.

توی پارک هم قدم زدیم، یه کم هم نشستیم، خیلی بهم خوش گذشت. کلی هم خندیدیم. بعد رفتیم تو کافی شاپ پارک یه چیزی خوردیم. موقع برگشتن چون بعضی ها پاشون درد میکرد تا میدون با تاکسی رفتیم. تو تاکسی هم از اینکه کنارش نشسته بودم احساس خوشایندی داشتم. بعدش سوار اتوبوس شدیم و من هم برگشتم خونه. واسه فردا صبح لحظه شماری میکردم. میخواستیم بریم سینما. چون مهدی فردا ظهر میخواست بره خونه پدر بزرگش سانس صبح رفتیم. رفتیم فیلم انعکاس رو  دیدیم. البته چه عرض کنم اصلا فیلم ندیدیم همش حواسمون به همدیگه بود. دوست داشتم حرف بزنیم. مهدی هم بالاخره اون حرفی رو که واسه گفتنش در گوشم نقشه کشیده بود زد البته حرف که نه..

قبل از اون هم گفت گوشتو بیار جلو و وقتی بردم قشنگترین "دوستت دارم" دنیا رو تو گوشم گفت. انگار تو اسمون بودم. کنار مهدی بودم. دیگه هیچی نمیخواستم.

با اون دستای قشنگش چیپس میذاشت دهنم  و من به جای طعم چیپس طعم عشق رو میچشیدم.

(مهدی جون آبی که از بطری خوردم هم چسبید)

وقتی فیلم تموم شد خیلی ناراحت شدم نمیخواستم از مهدی جدا شم. اما باید میرفتم خونه.

عصر مهدیم میخواست برگرده خونه. نمیخواستم بره اما چاره نبود. کلی برنامه واسه موقع رفتنش چیده بودم که همهش با یه اتفاق نقش بر آب شد. با کلی هول و عجله ساعت 5:40 رسیدم میدون آزادی. آخرین دیدار خیلی جالب بود، درست زیر برج آزادی.

خیلی سعی کردم تا جلوی سرازیر شدن اشکامو بگیرم. دلم براش تنگ میشد.  نمیتونستم ازش خداحافظی کنم اما  کردم. همش پشتم رو نگاه میکردم تا یه لحظه دیگه ببینمش. این لحظه های آخر با ان نگاهاش دیوونم کرد. قربون اون نکاه کردنش بشم که عاشقترم کرد.

حالا دیگه مهدی رفته بود و میتونستم گریه کم. تو راه اشک تو چشام بود و چند قطره هم سرازیر شد. اما وقتی رسیدم خونه اینقدر گریه کردم که چشام خیلی درد گرفت. اخه خیلی زود رفت. نمیتونستم دوباره دوریشو تحمل کنم. زنگ زدم بهش و پشت تلفون گریه کردم اونم مثل همیشه آرومم کرد.

امیدم به اینه که مهدیم زود بیاد پیشم. دیگه طاقت دوریشو ندارم. دلتنگ نگاه ها و خنده هاشم.

دوستت دارم عمرم. زود بیا پیشم.

 



چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 :: 19:13 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

مهدی من روزت مبارک

آرزو میکنم که خدایی که این عشق

 رو بهمون بخشید تو رو هم 100 سال واسه من نگه داره

دوستت دارم ماهم

 



سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 :: 11:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی،

لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز



دوشنبه هفدهم تیر 1387 :: 12:41 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه شانزدهم تیر 1387 :: 19:24 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود

وزیباترین اعترافم

عشق تو بود

 



چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 :: 18:44 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 گفتم خدایا دقایقی در زندگی من بود که هوس می کردم

  سر سنگین پر از دغدغه های دیروز و هراس

 فردا را بر شانه های مهربانت بگذارم و بگویم و بگریم

  در ان لحظه شانه هایت کجا بود؟

 فرمود نه در ان لحظات دلتنگی بلکه در  تمام

  لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی

  و من انی خود را از

 دریغ نکرده بودم ومن همچون عاشقی که

  به معشوق خود می نگرد

  با شوق تمام لحظات بودنت را به

 نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای ان همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

 فرمود اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود عروج می کند

  اشک هایت به من رسید ومن یکی یکی

 بر زنگار های روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی

  و از حوالی اسمان که تنها اینگونه می شود

 تا همیشه شاد بود

  گفتم : اخر این چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم نهادی؟

  فرمود بارها صدایت کردم ارام گفتم از این راه

   نرو که به نا کجا هم نمی رسی تو هرگز گوش نکردی

  ان سنگ بزرگ فریاد من بود .

  گفتم پس چرا ان همه درد در دلم انباشتی ؟

  فرمود: روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

  بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی

  می خواستم برایم بگویی اخر تو بنده ی من بودی

  چاره ای نداشتم جز نزول درد که تنها این

  گونه شد که تو صدایم کردی

  گفتم: پس چرا  همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

  فرمود :بار اول که گفتی خدا ان چنان به شوق امدم

   که حیفم امد بار دیگر خدا گفتنت را

  نشنوم تو باز گفتی خدا ومن مشتاق تر به شنیدن

   خدای گفتن تو من می دانستم که بعد از

  علاج درد دیگر بر خدا گفتن اصراری نمی کنی

   وگرنه همان بار اول شفایت می دادم

  گفتم مهربان ترین خدا دوستت دارم

 فرمود: عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت

 



جمعه هفتم تیر 1387 :: 16:57 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 خیلی چیزها هست که نمی بینم!

 خیلی چیزها هست که درست نمی فهمم!

 خیلی چیزها هست که حقیقتش  با اونچه که درک می کنم ،فرق داره!

 گاهی پله هایی که می بینم چاله ست

 گاهی چاله هایی که می بینم ،پله ست!

 می خورم زمین ، دردم میاد.

 حقمه زمین بخورم

 حق دارم اشتباه کنم

 اما حق ندارم چشممو رو اشتباهاتم ببندم

 پس درد می کشم و بلند میشم

 چون من یه مسافرم

 من باید برم.....

 



سه شنبه چهارم تیر 1387 :: 14:45 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه چهارم تیر 1387 :: 14:42 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 :: 14:29 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

آن سفرکرده ی معصوم، همه ی قسمت من بود



یکشنبه پنجم خرداد 1387 :: 12:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هاش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسیم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

سینه آینه تصویر تو را می جوید

که در آیی چون نور

تو بدین خانه بیا .......

در خیابان امید . کوچه باوز سبز . نبش میدان صبوری

..... آنجا .....

خانه ای خواهی یافت

سر در خانه چراغی روشن

روی سکویش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی روشن

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در این خانه چه جشنی برپاست

آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

ناودانش پر موسیقی آب

ای سرآغاز امید

تو بدین خانه در آ

من به دیدار تو می اندیشم

و به آرامش بودن با تو



یکشنبه پنجم خرداد 1387 :: 12:10 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

من از خودم مي پرسم چرا هميشه حرفهاي قشنگ در چمشهاي تو زندگي مي كنند

 و زيباترين غزلها را اشكهاي تو مي سرايند ؟

شايد تو همسفر آفتابي

يا نگاه اقيانوس را درخود پنهان داري !!

من براي لمس دستهاي تو ، به دنبال بهانه ام ....

.

.

.

دلم رابه تو مي دهم به تو كه مي داني ، عاشق شدن چه لذتي دارد

 

             



یکشنبه پنجم خرداد 1387 :: 12:7 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

  ماه من ، غصه چرا ؟

  آسمان را بنگر ، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز

  مثل آن روز نخست

  گرم و آبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

  يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان

  نه شكست و نه گرفت !

  بلكه از عاطفه لبريز شد و

  نفسي از سر اميد كشيد ....

  و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

  زير پاهامان ريخت ، تا بگويد كه هنوز ، پر امنيت احساس خداست !

  ماه من ، غصه چرا ؟!

  تو مرا داري و من

  هر شب و روز ،

  آرزويم همه خوشبختي توست !

  ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

  كار آنهايي نيست ، كه خدا را دارند ....

  ماه من ! غم و اندوه ، اگر روزي هم ، مثل باران باريد

  يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شكست ،

  با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا كن

  و بگو با دل خود ، كه خدا هست ، خدا هست !

  او هماني است كه در تارترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد ....

  او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ، غرق شادي باشد

  ماه من !

  غصه اگر هست ، بگو تا باشد !

  معني خوشبختي ،

  بودن اندوه است .... !

 اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

  چه بخواهي و چه نه ! ميوه يك باغند

  همه را با هم و با عشق بچين ....

  ولي از ياد مبر ،

  پشت هر كوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

  و در آن باز كسي مي خواند :

  كه خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟! چرا ؟!

 

 

 

                

 



شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 :: 18:25 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 :: 8:22 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 

عشق من تولدت مبارک

 

 

    

 

 

 



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 :: 8:20 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 

 

 

عزیزم خیلی دوستت دارم.

بازم تولدت رو عاشقانه بهت تبریک میگم



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 :: 7:53 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 

 

   



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 :: 7:32 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 

 



چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 :: 15:57 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 :: 22:49 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

خودت میدونی...



چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 :: 18:46 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

مهدی جونم عیدت مبارک

امیدوارم با هم و در کنار هم سال خوبی داشته باشیم

دوستت دارم



یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 :: 13:10 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 :: 13:9 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



جمعه نوزدهم بهمن 1386 :: 22:47 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

دوست دارم ماه مهدی



جمعه پنجم بهمن 1386 :: 16:30 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند

تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني

و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود،

که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد

 و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود

 



شنبه پانزدهم دی 1386 :: 16:51 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

عشق ماهم، مهدی گلم تولد وبلاگمون مبارک

عشقم امروز یه روز خاطره سازه. یه روز خاطره ساز واسه هردومون.

روز تولد کلبه ی عشقمونه.

دو سالگی وبلاگمون تموم شد. وبلاگمون رفت تو سه سالگی

یادته گلم؟ تو ساختیش. با قلب مهربونت. با دستای قشنگت.

میخوام قدر مهربونیهاتو بدونم و این کلبه رو تا ابد نگه دارم. نه نه! تا ابد نگه داریم.

دوست دارم عزیز دلم!

به امید همون روز...

 

 

 

بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم و عشقمان را با یاسها آذین کنیم

بیا تا با هم ماندن را به زیر وفا بسپاریم و کلبه ی عشق را در بهار در کنار جنگل بسازیم

بیا تا آسمان قلبمان را آبی کنیم و تنها من و تو پرنده های آن باشیم

بیا در کنار دریا همراه با پرستوهای عاشق آن ترانه ی عشق بخوانیم تا که دنیا باور کند عشق

ماندنی است

 

 

 



سه شنبه یازدهم دی 1386 :: 13:4 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه یازدهم دی 1386 :: 13:2 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 



سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 :: 21:35 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 :: 21:29 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه بیست و چهارم آذر 1386 :: 21:40 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

          ای نشسته در ضمیر من فراموشم مکم

 

                با غم و درد فراموشی هم آغوشم مکن

                      زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن

                           زنده ام با سوز وساز خویش خاموشم مکن

                                 چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش

                                        همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن

                                                 این دل درد آشنا را در شرار غم بسوزان

                                                          هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن

 

 

     



یکشنبه هجدهم آذر 1386 :: 10:48 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

در بنفشه‌زار چشم تو

 

من ز بهترين بهشت‌ها گذشته‌ام،

 

من به بهترين بهارها رسيده‌ام.

 

اي جدايي تو بهترين بهانة گريستن

 

 بي تو من به اوج حسرتي نگفتي رسيده‌ام.

 

 اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

 

 در كنار تو

 

 من ز اوج لذتي نگفتني گذشته‌ام.

 

خوب خوب نازنين من!

 

نام تو مرا هميشه مست ميكند

 

بهتر از شراب

 

بهتر از تمام شعرهاي ناب!

 

نام تو، اگرچه بهترين سرود زندگيست

 

من ترا به خلوت خدائي خيال خود:

 

 ((بهترين بهترين من)) خطاب ميكنم،

 

      بهترين بهترين من!      

 

 



یکشنبه هجدهم آذر 1386 :: 9:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 زمان..
 همون مفهومی که دنیای من توش گم شده
 دنیای من , دنیای کوچیک من
دنیایی که از وجود تو رنگ می گیره

می خوام جلوی حرکت ابر ها رو بگیرم
جلوی همه چیز می ابستم
جلوی هر چی که بخواد لحظه های با تو بودن رو ازمن بگیره ،
محکم می ایستم

این خواسته رو از من نگیر
خواسته حقیر و کودکانه ام را ،
تو زیباترین عروسک دنیای کودکی ام هستی
همیشه زیباترینم بمون .

 



دوشنبه پنجم آذر 1386 :: 19:31 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

زیر آلاچیقی از گلهای سپید و سرخ نشسته ایم

عطر مریم ها و رازقی ها ما را مست کرده است

درختان در آغوش باد می رقصند

صدای ترنم عاشقانه پرندگان در گوش لحظه ها پیچیده است

آفتاب با درخشش طلایی اش جلوه ای از نور را بر سر ما گسترانیده است

سکوت و سکوت

چشم در چشم

به چشم های تو خیره می شوم

شرم می کنم

سر به زیر می اندازم

به دستانت گونه ام را می نوازی

سکوت کرده ایم

با هر نگاه دریچه ای گشوده ایم

رو به قلب هم

رو به حرفهای نانوشته مان

اب می شویم

در آغوش هم جاری

و می رویم تا آخر دشت بودن

چقدر زیباست با هم بودن

در بستر دشتی که سبز است از احساس ما

 



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:33 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

  

 

دستانم تشنه ي دستان توست

شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم

با تو مي مانم ، بي آنکه دغدغه هاي فردا را

داشته باشم

زيرا

مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:29 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:28 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

امروز که طلوع لحظه هايم با تو آغاز شده


و هر لحظه از عمرم از نگاه تو جان گرفته


قلبم جز تو کسي را نمي شناسد


اي آسمان نگاههاي من


اي ستاره خوشبختي که امروز
مرا نگين خود ساخته اي


بتاب بر من بتاب


که سيراب از عشق نخواهم شد


اي کاشانه من،مرا بطلب به عشق،به زندگي


که با تو آسوده خاطر خواهم بود


در کنار تو قلبم به آرامش ابدي خواهد رسيد


اي مهتاب شبهاي من


با من بمان ، در کنار من باش


که امروز با تو زندگي تازه اي خواهم يافت


امروز تنها لبخند تو خنده من


و اشکهاي تو غمهاي من خواهد بود


در طلوع زندگي فصلهاي پوشالي را فراموش کن


که با توام ، در کنار تو


که هر لحظه به لحظه


نفسهايت را مي شناسم


و با نگاهت آشنا

 



یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 13:26 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 :: 18:6 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

به نام او اوییکه من وتو وهمه را دید..من را دید که سر راه تو سبز کرد

و تورا دید وبرای من افرید .ای برای من که شاید مرا لحظه ای نخواهی خواست

 ولی دل من در هوای تو پر می کشد .ای اهوی خرامیده در چمنزار خاطراتم چرا به دام من نمی اییی؟

چرا چشمان سحر کرده تو مرا به خود دعوت نمی کند ؟

ای غزل زیبای زندگیم ای غزل زیبای من در همه ابیاتم ..ای تک بیت اشعار زندگی من دوستت دارم ..

نگو خوش بحال انکه من دوستش دارم .در اییینه نگاه کن من انچه در ایینه می بینی انرا دوست دارم



چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 21:53 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 21:41 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 



چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 21:40 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم

مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه

یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم

کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم .

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه

چرا تا حالا نشده ٬ شاید گناه من باشه

یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟

هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه

یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟

یه خواب راحت بکنیم ٬ یه آه راحت بکشیم

یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ٬ دیوونت

دوباره عاشق بشه اون دل مثل رودخونت

یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت ؟

درست مثل تولدم ٬ درست مثل تولدت

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟

تکیه کلام تو بازم ٬ من میمیرم برات باشه

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟

میگی نمیشه ولی من ٬ همش میگم خدا کنه

یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟

یه چیزی بشکنه فقط ٬ اونم طلسم ما باشه

 



چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 21:37 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



شنبه نوزدهم آبان 1386 :: 17:11 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

با تواَم، با تو که دستت، دستِ دنیا ساز رنجِ

 

با تواَم، با تو که بغضت، معنی آوازِ رنجِ

 

اگه یخ باد ستمگر، پی قتلِ عام  برگِ

 

اگه این باغ برهنه، باغ تاراج تگرگِ

 

اگه بی پناهی گُل، رنگ بی پناهی ماست

 

دستت بذار تو دستم، وقت پیوند درخت هاست

 

رو تن، سخت درخت ها بنویس و دوباره بنویس

 

که شکستۀ شقایق، مرگ باغ، مرگ بهار نیست

 

 



سه شنبه پانزدهم آبان 1386 :: 11:15 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 

 اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟            

                 رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

                           اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟

 پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟

                اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

                        روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟

 اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟

                دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

                       اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

 تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

               اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

                    بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

  اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

             چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

                   اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

  پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟

            اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

                   هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

  اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

          هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

                   اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم

  با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

          اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

                 من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن

           اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

                  خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو

 



سه شنبه یکم آبان 1386 :: 20:33 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا
نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران دفعه می میرد
همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم میکند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا

 

 



شنبه بیست و هشتم مهر 1386 :: 19:4 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام روياهام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام

واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام

يه آسمون و درياي آبي مي خوام

واسه نديدن خستگي هام

يه دل و قلب مهربون مي خوام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست

يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،

آره ، من و با تو ما کنه

چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...

واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه دنياست .

بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچي نيست .

آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام

 



پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 :: 18:49 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 :: 18:32 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 :: 18:12 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

 تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

 من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

 تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم 

 توهمونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 



یکشنبه پانزدهم مهر 1386 :: 21:57 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



یکشنبه پانزدهم مهر 1386 :: 21:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم ،تو در من

از من به من نزدیک تر تو

از تو به تو نزدیک تر من

باور نکن تنهاییت را

تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی  من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را

من با تو ام منزل به منزل

 



دوشنبه نهم مهر 1386 :: 21:29 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



دوشنبه نهم مهر 1386 :: 21:18 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

قسمتم بود که پابند نگاهت باشم          عاشق وسوسه چشم سیاهت باشم

آسمان  باشی و من یک شب تاریک اما     مات لبخند تو و صورت ماهت باشم

میروی دورتر از هر چه خیال است بگو        تا به کی تا به کجا چشم به راهت باشم

هیچکس مثل تو نزدیک نفس هایم نیست    تشنه رایحه گاه به گاهت باشم

خسته ام باز کن این قفل مکرر را عشق       گفته ای آمده ام پشت و پناهت باشم

سرنوشتم به تو آمیخته شد باور کن             قسمتم بود که پابند نگاهت باشم

 



سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 :: 17:34 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل،كه بى پروا

 

تلنگر مى زند بر من ومى گويد به من

 

نزديك نزديكي.

 

به دنبال تومى گردم

 

به سويت پيش مى آيم.

 

چه شيرين است

 

پراز احساس يك خوشبختى نابم.

 

پر از اميد سبز خوب ديدارم.

 

ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم.

 

ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد

 

من دوستت دارم

 

 

        

 



   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
 
درباره وبلاگ

با سلام خدمت همه عزیزان
این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است.
به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد.
برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید



منبع کد اهنگ گرگان نت

بهترین ها در گرگان نت