|
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
|
|
||
|
زندگی برای عاشقان از اول تا اخر شیرینه
![]() ![]() و باز هم دیدار... یه دیدار قشنگ و غیر منتظره نشد زودتر دربارش بنویسم آخه کامپیوترم خرابه. بعضی ها هم که اصلا منتظر نیستن من بنویسم. بیست و چهارم تولدم بود. قشنگترین تولدی که تا حالا داشتم. صبح هنوز تو جام بودم که مهدی زنگ زد. مثل همیشه پرانرژی بود. بهش گفتم : باز که تو بیرونی! اونم طبق عادت یه خنده ی قشنگ تحویلم داد. از دیروز صبحش همش بیرون بود. نمیدونستم چرا همش بیرونه. یه بار به ذهنم رسید که شاید داره میاد تهران اما بعدش دیدم اصلا امکان نداره. خلاصه آقا مهدی پای تلفن یهو گفت من نزدیکای آزادیم. باورم نمیشد. مثل برق پاشدم. فکر میکردم داره اذیتم میکنه اما نه اذیت بود نه شوخی، مهدی من دوباره اومده بود تهران. وای که چه قد خوشحال شدم. از جام که پاشدم خوشحال بودم و همش می خندیدم، همه تعجب کرده بودن که من که صبح ها با یه من عسل هم خورده نمیشم چه جوری این همه خوشحالم. بازم مترو آزادی قرار گذاشتیم، فکر کنم 11:10 بود که دیدمش. تو ایستگاه نشسته بود. فداش بشم خیلی ماه شده بود لباسش خیلی بهش میومد. قبل از اینکه ببینمش با خودم گفتم این دفعه دیگه اصلا ازش خجالت نمیکشم. اما تا دیدمش باز حس کردم که لپام گل انداخته. هی بگرد و بگرد، مگه جایی واسه نشستن پیدا میشد. فداش بشم که یه ذره هم اعتراض نمیکرد. اینقدر ازش دور بودم که زیر افتاب قدم زدن باهاش هم برام غنیمت باشه، فقط واسه این ناراحت بودم که من باعث شده بودم مهدی زیر آفتاب باشه. مدت کمی با هم بودیم اما خیلی بهم خوش گذشت، خیلی زیاد.
دو روز بعد یعنی شنبه بیست و ششم هم تونستیم همدیگرو ببینیم. مهدیم میخواست از انقلاب کتاب بخره. دم مترو امام علی قرار گذاشتیم. من و مهدی و خواهراش. جدا از دیدنشون خوشحال شدم. اونا هم مثل مهدی خیلی خوب بودن. رفتیم انقلاب. همیشه به مهدی میگفتم که دوست دارم با هم بریم خرید. به نظرم خرید هرچیزی اگه دونفری صورت بگیره صمیمیت رو بیشتر میکنه، این موضوع رو با تمام وجودم حس کردم. فکر کنم به بیشتر کتاب فروشی های انقلاب سر زدیم. کلی هم کتاب خریدیم. کتابی رو که واسم خریده هرروز نگاه می کنم و یاد عشقم میفتم. 2لحظه رو خیلی دوست داشتم و همش یادمه. مهدی اگه گفتی اون 2تا لحظه کدوم لحظه ها بود؟! اول فکر کن ببین میتونی حدس بزنی بعد بخون. فکر کردی یا تنبلیت میاد تنبل خان؟ باشه میگم . اولین لحظه لحظه ای بود که تو کتاب فروشی باهات قهر کردم. البته قهر راستکی که نه بیشتر ناز بود. تو هم که منو میشناختی و منظورمو فهمیدی یواشکی با حرفات نازمو کشیدی. اون لحظه تو قلبم غوغا بود. لحظه ی دوم که فکر کنم اینو یادت بود تو پاساژ بود. اون موقعی که با نگاهات داشتی دیوونم میکردی. من که طاقت نداشتم تو چشات نگاه کنم به ویترین چشم دوخته بودم. تو هم باز شیطونیت گل کرده بود و هی میگفتی:" نگین اینور، اینور رو نگاه کن." روم رو به طرفت برگدوندم. وای ی ی اون چشای پر از عشق رو دیدم که به چشام خیره شده بود. مهدی چشات برق میزد. دیگه طاقت نگاه کردن به چشات رو نداشتم. بازم روم رو برگردوندم. خیلی لحظه ی قشنگی بود. گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست دیگه کم کم داشت دیر میشد. از اتقلاب تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدیم. بعدش که سوار اتوبوس شدیم شیطونیم گل کرد و یه ایستگاه زودتر پیادشون کردم. اخه میخواستم بیشتر با مهدی باشم. هی بی تابی میکردم و میگفتم:" مهدی یعنی دیگه نمیبینمت؟"اونم با اون لبخند نمکینش میگفت:" قرار نبود اینجوری کنی، قولت رو یادت نره. زود میام عزیزم" دوشنبه هم عشقم رفت. یکشنبه شب کاری کردم که بیشتر جاهایی رو که با هم بودیم دوباره ببینم. یه کوچولو هم اشکم دراومد. (مهدی دعوام نکنی ها). روزای قشنگی بود. هروقت از خونه میرم بیرون خاطرات با مهدی بودن برام زنده میشه. امیدوارم بازم زود بیای پیشم عزیزم. این شعر من رو یاد لحظه ی جداییمون میندازه، انگار که اون لحظه رو داره توصیف میکنه، من بی تابم و تو آرومم میکنی: پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم اشکاتو هی هدر نده باید برم اید برم جلوی راهمو نگیر نذار منم گریه کنم صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم طاقت اشکاتو ندارم توروخدا نذار ببازم خدا نخواست قسمت اینه باید تورو تنها بذارم توروخدا گریه نکن این قدر نگو نرونرو بغضم داره میترکه این قدر نگو نرونرو اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله |
درباره وبلاگ
![]() با سلام خدمت همه عزیزان این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است. به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد. برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید آرشيو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
||