تبليغاتX
عشق من ::: نگین و مهدی :::
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
 
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 :: 0:4 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 :: 0:0 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


شنبه سی ام شهریور 1387 :: 23:59 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 :: 18:21 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.





سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 :: 17:42 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
زندگی برای عاشقان از اول تا اخر شیرینه







سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 :: 17:31 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 :: 17:5 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 



شنبه شانزدهم شهریور 1387 :: 23:16 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


شنبه شانزدهم شهریور 1387 :: 23:12 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 :: 13:25 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه ششم شهریور 1387 :: 19:3 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

و باز هم دیدار...  یه دیدار قشنگ و غیر منتظره

نشد زودتر دربارش بنویسم آخه کامپیوترم خرابه. بعضی ها هم که اصلا منتظر نیستن من بنویسم.

بیست و چهارم تولدم بود. قشنگترین تولدی که تا حالا داشتم. صبح هنوز تو جام بودم که مهدی زنگ زد. مثل همیشه پرانرژی بود. بهش گفتم : باز که تو بیرونی!  اونم طبق عادت یه خنده ی قشنگ تحویلم داد. از دیروز صبحش همش بیرون بود. نمیدونستم چرا همش بیرونه. یه بار به ذهنم رسید که شاید داره میاد تهران اما بعدش دیدم اصلا امکان نداره. خلاصه آقا مهدی پای تلفن یهو گفت من نزدیکای آزادیم. باورم نمیشد. مثل برق پاشدم. فکر میکردم داره اذیتم میکنه اما نه اذیت بود نه شوخی، مهدی من دوباره اومده بود تهران. وای که چه قد خوشحال شدم. از جام که پاشدم خوشحال بودم و همش می خندیدم، همه تعجب کرده بودن که من که صبح ها با یه من عسل هم خورده نمیشم چه جوری این همه خوشحالم.

بازم مترو آزادی قرار گذاشتیم، فکر کنم 11:10 بود که دیدمش. تو ایستگاه نشسته بود. فداش بشم خیلی ماه شده بود لباسش  خیلی بهش میومد. قبل از اینکه ببینمش با خودم گفتم این دفعه دیگه اصلا ازش خجالت نمیکشم. اما تا دیدمش باز حس کردم که لپام گل انداخته. هنوزم اون لبخنداش جلوی چشامه. یه کم تو ایستگاه نشستیم  و تصمیم گرفتیم کجا بریم. چون وقتمون زیاد نبود  نمیشد جای خاصی بریم، رفتیم ایستگاه بعد پیاده شدم و تو ظل  آفتاب قدم زدیم.

هی بگرد و بگرد، مگه جایی واسه نشستن پیدا میشد. فداش بشم که یه ذره هم اعتراض نمیکرد. اینقدر ازش دور بودم که زیر افتاب قدم زدن باهاش هم برام غنیمت باشه، فقط واسه این ناراحت بودم که من باعث شده بودم مهدی زیر آفتاب باشه.

مدت کمی با هم بودیم اما خیلی بهم خوش گذشت، خیلی زیاد.

 

دو روز بعد یعنی شنبه بیست و ششم هم تونستیم همدیگرو ببینیم.  مهدیم میخواست از انقلاب کتاب بخره. دم مترو امام علی قرار گذاشتیم. من و مهدی و خواهراش.  جدا از دیدنشون خوشحال شدم.  اونا هم مثل مهدی خیلی خوب بودن.

رفتیم انقلاب. همیشه به مهدی میگفتم که دوست دارم با هم بریم خرید. به نظرم خرید هرچیزی اگه دونفری صورت بگیره صمیمیت رو بیشتر میکنه، این موضوع رو با تمام وجودم حس کردم. فکر کنم به بیشتر کتاب فروشی های انقلاب سر زدیم. کلی هم کتاب خریدیم. کتابی رو که واسم خریده هرروز نگاه می کنم و یاد عشقم میفتم. 

 2لحظه رو خیلی دوست داشتم و همش یادمه. مهدی اگه گفتی اون 2تا لحظه کدوم لحظه ها بود؟! اول فکر کن ببین میتونی حدس بزنی بعد بخون.    

فکر کردی یا تنبلیت میاد تنبل خان؟

باشه میگم . اولین لحظه لحظه ای بود که تو کتاب فروشی باهات قهر کردم. البته قهر راستکی که نه بیشتر ناز بود. تو هم که منو میشناختی و منظورمو فهمیدی یواشکی با حرفات نازمو کشیدی. اون لحظه تو قلبم غوغا بود.

لحظه ی دوم که فکر کنم اینو یادت بود تو پاساژ بود. اون موقعی که با نگاهات داشتی دیوونم میکردی. من که طاقت نداشتم تو چشات نگاه کنم به ویترین چشم دوخته  بودم. تو هم باز شیطونیت گل کرده بود و هی میگفتی:" نگین اینور، اینور رو نگاه کن." روم رو به طرفت برگدوندم. وای ی ی اون چشای پر از عشق رو دیدم که به چشام خیره شده بود. مهدی چشات برق میزد. دیگه طاقت نگاه کردن به چشات رو نداشتم. بازم روم رو برگردوندم. خیلی لحظه ی قشنگی بود.

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم                       پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

دیگه کم کم داشت دیر میشد. از اتقلاب تا چهارراه ولی عصر پیاده اومدیم. بعدش که سوار اتوبوس شدیم شیطونیم گل کرد و یه ایستگاه زودتر پیادشون کردم. اخه میخواستم بیشتر با مهدی باشم.  هی بی تابی میکردم و میگفتم:" مهدی یعنی دیگه نمیبینمت؟"اونم با اون لبخند نمکینش میگفت:" قرار نبود اینجوری کنی، قولت رو یادت نره. زود میام عزیزم"

دوشنبه هم عشقم رفت. یکشنبه شب کاری کردم که بیشتر جاهایی  رو که با هم بودیم دوباره ببینم. یه کوچولو هم اشکم دراومد. (مهدی دعوام نکنی ها).

روزای قشنگی بود.  هروقت از خونه میرم بیرون خاطرات با مهدی بودن برام زنده میشه. امیدوارم بازم زود بیای پیشم عزیزم.

این شعر من رو یاد لحظه ی جداییمون میندازه، انگار که اون لحظه رو داره توصیف میکنه، من بی تابم و تو آرومم میکنی:

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو هی هدر نده باید برم اید برم

جلوی راهمو نگیر نذار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم توروخدا نذار ببازم

خدا نخواست قسمت اینه باید تورو تنها بذارم

توروخدا گریه نکن این قدر نگو نرونرو

بغضم داره میترکه این قدر نگو نرونرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم

خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم



یکشنبه سوم شهریور 1387 :: 9:30 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


یکشنبه سوم شهریور 1387 :: 9:20 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.


یکشنبه سوم شهریور 1387 :: 9:12 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه

بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه

همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره

بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره

بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه

ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه

بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه

یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه

بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه

روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه

بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه

مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه

بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده

یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده

همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله

تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله



 
درباره وبلاگ

با سلام خدمت همه عزیزان
این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است.
به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد.
برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید



منبع کد اهنگ گرگان نت

بهترین ها در گرگان نت

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس