|
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
|
|
||||||||||||||||||
![]() ![]() فقط و فقط می گم دوری بعد از دیدن چشات برام خیلی سخته خیلی ! این آپ یه کم با آپ های دیگه فرق داره، چون میخوام بهترین اتفاق زندگیم رو بنویسم. نمی دونم الان خوشحالم یا نه. خوشحال واسه اینکه بعد از سه سال عشقمو دیدم یا ناراحت واسه اینکه زود رفت. دوست دارم این اتفاق رو با جزئیات بنویسم تا همیشه یادم بمونه یکشنبه شب عشقم راه افتاد تا بیاد من روی ماهشو ببینم. شب اصلا خوابم نبرد، هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. خلاصه یه جوری شب رو صبح کردم. برعکس همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. قرارمون ساعت 10:15 مترو آزادی بود،عشقم کلی منتظرم مونده بود. رفتم واسش یه شاخه گل رز خریدم، ساعت 10:20 رسیدم. از مترو که پیاده شدم قلبم تندتر از قبل میزد. میدونستم که چند ثانیه دیگه بعد از سه سال دوری میبینمش. رفتم جلو... دیدمش. عشقم از صندلی بلند شد. دیدمش ،بالاخره دیدمش، گل رو بهش دادم و به هم لبخند زدیم. منتظر مترو نشستیم، زود اومد. میخواستیم بریم کرج. تو راه از اینکه کنارش نشستم احساس خوبی داشتم اما نمیتونستم بروز بدم. با اینکه 3سال عشقم بود اما یه کم خجالت میکشیدم. وقتی رسیدیم کرج دیدیم خبری از کافی شاپ نیست و من حسابی شرمنده مهدی و دوستش شدم.برام مهم نبود که کجا بریم فقط میخواستم کنار مهدی باشم. یه جارو پیدا کردیم و نشستیم و یه چیزی خوردیم. البته من که یه کم خوردم،میل نداشتم،اینقد با لیوانم بازی کردم تا بالاخره شکست. از اینکه پیش هم بودیم خیلی خوشحال بودم . کادویی که واسش خریده بودم بهش دادم، اونم بهم کادو داد که خیلی از کادوش خوشم اومد.یه شاخه گل هم بهم داد. بعد از حدود 30 دقیقه پا شدیم که برگردیم تهران. 1 ساعت دیگه میتونستم با گلم باشم. موقع برگشتن بیشتر بهش احساس نزدیکی میکردم. با نگاهاش و حرفایی که در گوشم میگفت دلم داشت تاپ و توپ میکرد، نمیتونستم چیزی بگم. وجودم گرم گرم بود. کیفم کوچیک بود و نمیتونستم کادو رو ببرم خونه واسه همین گفتم کادو رو عصر بیاره که بعدا به خاطر این کارم ناراحت شدم. من نذاشتم مهدیم ایستگاهی که من پیاده میشم پیاده شه و اون به خاطر این موضوع ازم ناراحت شد. وقتی از هم جدا شدیم دلم براش تنگ شد. از کارم هم ناراحت بودم. بهش اس ام اس زدم و گفتم دلتنگشم. قرار بود عصر دوشنبه بریم سینما اما دوستم گفت که چون شهادته سینما تعطیله؛ ما هم تصمیم گرفتیم بریم پارک لاله. ساعت 4:45 کنار سیما قدس قرار گذاشتیم، من با دوستم رفتم اونم با دوستش اومد. از دیدن دوبارش کلی خوشحال شدم. عینکی رو که قبلا واسش خریده بودم زده بود، خیلی بهش میومد، ماه تر شده بود. از ولیعصر تا پارک پیاده رفتیم، همیشه دوست داشتم با هم قدم بزنیم و این بار به آرزوم رسیده بودم. توی پارک هم قدم زدیم، یه کم هم نشستیم، خیلی بهم خوش گذشت. کلی هم خندیدیم. بعد رفتیم تو کافی شاپ پارک یه چیزی خوردیم. موقع برگشتن چون بعضی ها قبل از اون هم گفت گوشتو بیار جلو و وقتی بردم قشنگترین "دوستت دارم" دنیا رو تو گوشم گفت. انگار تو اسمون بودم. کنار مهدی بودم. دیگه هیچی نمیخواستم. با اون دستای قشنگش چیپس میذاشت دهنم و من به جای طعم چیپس طعم عشق رو میچشیدم. (مهدی جون آبی که از بطری خوردم هم چسبید) وقتی فیلم تموم شد خیلی ناراحت شدم نمیخواستم از مهدی جدا شم. اما باید میرفتم خونه. عصر مهدیم میخواست برگرده خونه. نمیخواستم بره اما چاره نبود. کلی برنامه واسه موقع رفتنش چیده بودم که همهش با یه اتفاق نقش بر آب شد. با کلی هول و عجله ساعت 5:40 رسیدم میدون آزادی. آخرین دیدار خیلی جالب بود، درست زیر برج آزادی. خیلی سعی کردم تا جلوی سرازیر شدن اشکامو بگیرم. دلم براش تنگ میشد. نمیتونستم ازش خداحافظی کنم اما کردم. همش پشتم رو نگاه میکردم تا یه لحظه دیگه ببینمش. این لحظه های آخر با ان نگاهاش دیوونم کرد. قربون اون نکاه کردنش بشم که عاشقترم کرد. حالا دیگه مهدی رفته بود و میتونستم گریه کم. تو راه اشک تو چشام بود و چند قطره هم سرازیر شد. اما وقتی رسیدم خونه اینقدر گریه کردم که چشام خیلی درد گرفت. اخه خیلی زود رفت. نمیتونستم دوباره دوریشو تحمل کنم. زنگ زدم بهش و پشت تلفون گریه کردم اونم مثل همیشه آرومم کرد. امیدم به اینه که مهدیم زود بیاد پیشم. دیگه طاقت دوریشو ندارم. دلتنگ نگاه ها و خنده هاشم. دوستت دارم عمرم. زود بیا پیشم.
جمعه چهارم مرداد 1387 :: 10:17 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
|
درباره وبلاگ
![]() با سلام خدمت همه عزیزان این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است. به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد. برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید آرشيو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
||||||||||||||||||