تبليغاتX
عشق من ::: نگین و مهدی :::
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
 
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 :: 17:34 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل،كه بى پروا

 

تلنگر مى زند بر من ومى گويد به من

 

نزديك نزديكي.

 

به دنبال تومى گردم

 

به سويت پيش مى آيم.

 

چه شيرين است

 

پراز احساس يك خوشبختى نابم.

 

پر از اميد سبز خوب ديدارم.

 

ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم.

 

ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد

 

من دوستت دارم

 

 

        

 



دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 :: 21:55 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پراکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر



دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 :: 21:51 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

پیش چشمم روزها شب می شود
قصه ی این عاشقی بی انتهاست
شاهراه زندگی پر پیچ و خم
کوچه ی آخر...نمی دانم کجاست!

من دلم خوش می شود با یاد تو
تا تماشای خدا پر می کشم
تا خیالت می شود مهمان من
باده ی وصل تو را سر می کشم


این همه دوری به من تب می دهد
من که دنیا آمدم در یک بهار
می نویسم روی سیب سرخ خود
بیقرارم ، بیقرارم ، بیقرار...


دست تو در حسرت دستان من
دست من همبازی این واژه هاست
راز تو دیگر نمی گنجد به دل
آسمان در انتظار وصل ماست

پس پرستو می شوم آخر شبی
در بهار سبز بی پایان تو
می نشینم در کنار پنجره
یک شبی ، آهسته بر ایوان تو



دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 :: 21:38 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

مث اون مـــوج صـــبوري، كه وفــا داره بـــه دريا
تو مهـي مثـل حقـيـقــت، مهربــونـي مـث رويا


چقـدر تـــازه و پـاكــي مـث يــاســاي تـو باغـچـه

مث اون ديـوان حافظ كـه نشـسـتـه لــب طاقچه


تو مث اون گـل سرخـي كه گذاشتـم لاي دفـتـر

مث اون حرفي كه نـاگـفـتـه مي‌مــونــه دم آخـر


تو مـث بـارون عـشـقـي روي تــنـهايـي شـاعـر

تو همـون آبـي كه رسمه بريـزن پـشـت مسافـر


مث بـرق دوتـا چشمي تـوي يك قـاب شـكـسـتـه

مث پـرواز واسـه قـلـبـي كه يكـي بالاشــو بستـه


مث اون مهمــون خـوبـي كه مـيــاد آخــر هـفتـه

مث اون حـرفــي كــه از يــاد دل و پنـجـره رفـتـه


تو مث چشمـه‌ي آبـي واسـه تشنـه تـو بـيـابــون

مث يـه آشـنـا تـو واسـه يـه عــاشــق مـجـنـــون


يـه روزي بيـا تـو خوابـم بشـو شكـل يك ستاره

توي خـواب پسـري كه هيـچ كسـو جز تو نداره


تو مث بادبـادك مــن كه يه روز رفت پــيــش ابـــرا

بي‌خبـر رفتي و خواسـتي كه بمونم تـنها‌ي تـنها


دل تــو يـــه آسـمــونـــه دل تـنــگ مـــن زمــيـنـي

ميدونم عوض نــميـشي تو خـودت گفتي هميني

 



پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 :: 22:52 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 22:27 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

 



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 17:52 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.

 

 



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 1:35 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن

چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 1:34 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان بی لاله عزار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل بی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکر لب گل اندام بی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباش



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 1:33 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

آسمانی بودنت باشد همین

چون کویری تشنه باشی بی قرار

که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی بر پای یک دل داده ای

اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

عشق یعنی سایه ای در یک خیال

آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

عشق یعنی عطر گل های بهشت

عشق یعنی زندگی و سر نوشت


چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 :: 1:31 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

در سکوت غربت شبهای عشق

می نشينم من بر دنيای عشق

می کنم هر لحظه رويت را نگاه

تا که از خاطر نری با يک نگاه

ای امير روزهای شيرين من

ای طلوع صبح فرداهای من

باز با من بيا در شهر عشق

تا که با تو سر کنم رويای عشق

من که با تو گشته ام افسانه ای

ترک عشقت را نگو ديوانه ای؟!



سه شنبه بیستم شهریور 1386 :: 11:2 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

پیچید زیر لاله گوشم صدای او
 
گل کرد ماجرای من و ماجرای او
 
گفتم به او که زنده منم از برای تو
 
با شوق وشور آنکه بمیرم برای او
 
مثل بهار آمد و رفت از برم ولی
 
هر جا که رفت رفت دلم در هوای او
 
چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار
 
تا یک دو قطره شوق بریزم به پای او
 
صوفی وشم به حلقه گلهای نو ظهور
 
اما چه حیف باغ ندارد صفای او
 
با خنده مدام لبش خاطرم خوشست
 
سرخست روی محفل و سبزست جای او
 
من دل زهر چه هست بریدم که عهد عشق
 
زنجیر شد به گردن جانم وفای او
 
در پای او همیشه عرق ریختم ز شرم
 
جان ارزشی نداشت که گفتم فدای او

 



دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 23:19 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
شبی از جنس رویایی تمام چشمه ها جاری تمام باغ در مهتاب شبی روشنتر از شبتاب
من عاشق من مجنون من مفتون و شیدایت
برای تو به جای تو به پای تو
دعا کردم دعا کردم دعا کردم
دعا کردم که تا نرگس نشکفد بدون تو
دعا کردم که نیلوفر فنا شود به پای تو
دعا کردم که عطر یاس نپیچد انجا که هستی
که تا عطر تو بپیچد و یاس هم غرق شود در مستی
دعا کردم که باد صبح تراوت از تو برگیرد
دعا کردم که خورشید هم حرارت از تنت گیرد
دعا کردم که گر باید و گر شاید فدا شوم برای تو
دعا کردم که تا هستی که تا هستم دعا کنم برای تو


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 23:14 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
بگو در دلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه شبهای بی مهتاب مرا غمگين كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناری مرا عاشق كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است
بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه ليلی عاشق مرا مجنون كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه دنيای عاشقی مرا سر به زير كرده است
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگی ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو
بگو كه بغض گلويم چشمان خسته ام را بارانی كرده است


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 23:12 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی


دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 :: 18:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

منتظر نباش كه شبي بشنوي ،

از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !

كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !

يا در آسمان ،

به ستاره ي ديگري سلام كردم !

توقعي از تو ندارم !

اگر دوست نداري ،

در همان دامنه ي دور دريا بمان !

هر جور راحتي ! باران زده ي من !

همين سوسوي تو

از آن سوي پرده ي دوري

براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است !

من كه اين جا كاري نمي كنم !

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !

همين !

اين كار هم كه نور نمي خواهد !

مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !

حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم ،

باران مي آيد !

صداي باران را

می شنوی؟

 

 



جمعه شانزدهم شهریور 1386 :: 9:47 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنرا

طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من



پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 :: 9:9 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
بر هر چه بود و هست

در پیش روی تو

محکم و استوار اقرار می کنم

این اعتراف من

باواژه های مهر

جمله های شوق

در موجی از غرور

این اعتراف من:

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...


شنبه دهم شهریور 1386 :: 19:57 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

 



شنبه دهم شهریور 1386 :: 15:17 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

  تا وقتي كه تو هستي ..

  تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست

  تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستهاي  من است

   تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان من است

   تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي

     من زنده هستم .. براي زندگي كردن با تو

 



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 19:8 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 18:56 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

 

  حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند


  و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد


  لحظه اي درعمق دره ي غم


  لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي


  شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي


  اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست


  كه در عمق دره ي غم ها داشته ام


  و بلندترين قله ي شاديم تويي


  پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟


  احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام


  حسي مانند حس كودكي كه در بازار


  دستش از دست مادر جدا شده بود


  سر در گم ، گيج ، پريشان


  دوان دوان در پي زنان


  تا شايد مادرش باشند


  چشمانش خيس خيس


  ناگهان مادر را ميبيند


  خدايا غرق در شاديست


  پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است


  گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم


  ديدمت


  كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد


  و من نيز تو را


  دستانت را چنان ميفشارم


  كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند


  به چه چيز تشبيهت كنم ؟


   مانند ماه هستي برايم


   به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد


   تا تو را در آسمان قلبم ببينم


   هر چند كه فاصله مانع است


   به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد


   تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد


   به قطرات اشك التماس ميكنم


   تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است


   حرفهايم بسيار است


اما افكارم مشوش و دستانم لرزان      


   دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد


   چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟


   مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير


   مسافرم ، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است


   و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت


   عشق من


   فقيريم ، كه با هيچ چيز دنيوي


   براي خريد يوسف آمده ام


   شايد ثروتنمندان بسياري آمده باشند


  اما با مال دنيا فخر ميفروشند


  من هم فخر خواهم فروخت


  تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند


  اما


  من چيزي ديگر براي معشوقم دارم


  چيزي به جز سكه


  براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم


  خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار


  حرفهايم بسيار است


  اما


  افكارم مشوش و دستانم لرزان


  قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم


  ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري


  با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم


  نا باورانه نيست ؟


  شايد


  اما من باور كردم


  چون دستانت را در دست گرفتم


  چون صورتت را لمس كردم


  حرفهايم بسيار است

 

اما....


افكارم مشوش و دستانم لرزان  



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 11:45 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.
نگاهت چون بهاران دلپذیر است
دلم در بند چشمانت اسیر است
روزگاری است که من طالب دیدار توام
به فکر من باش که گرفتار توام
بر سر کوه وفایت منزل من
نرود عشق تو هرگز از دل من
گلهای فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
زیبا فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری...!


چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 11:42 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 11:41 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشت های دور وجاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، می اد همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم ، غبار رو از تنت
غریب آشنا ، دوست دارم بیا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بگیر دست منو ، تو او دستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو ، من آزادام



چهارشنبه هفتم شهریور 1386 :: 11:41 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.



سه شنبه ششم شهریور 1386 :: 21:26 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

 

میلاد منجی دو عالم رو به همه عاشقان آن حضرت از طرف خودم و همسرم تبریک می گم



یکشنبه چهارم شهریور 1386 :: 12:1 :: نويسنده : .: مهـــــدی :.

آرزویم این است

 

نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آن که تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواهد...



یکشنبه چهارم شهریور 1386 :: 10:36 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

دوست دار تو مهدی



یکشنبه چهارم شهریور 1386 :: 10:26 :: نويسنده : .::: نگیــن و مهدی :::.
هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم
 
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم
 
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است
 
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم
 
يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست
 
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم
 
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز
 
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم
 
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است
 
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم
 
 


شنبه سوم شهریور 1386 :: 19:19 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم.. دوستت دارم

 

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم

 

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم

 

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم

 

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم

 

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم

 

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو مجنون اين دل ديوانه اي

 

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم

 

دوست دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت کنم

 

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم

 

مي گويم

 



جمعه دوم شهریور 1386 :: 21:24 :: نويسنده : .: نگیـــــن :.
 

بین من و تو فاصله ای نیست

بین من و تو چیزی پنهان نیست

جز من و تو کسی مرهم دردهایمان نیست

نگاه هیچ نا محرمی از خلوت شب هایمان عبور نکرده

دل هیچ کس از دوری اش نمی خواند

هیچ عاشقی بی عشقش نمی خوابد

کسی جز ما راز عشقمان را نمی داند

چشم انتظار روزی هستم

که جاده ها مرا به تو برسانند

تا سیل نگاهت قدری از بی تابیم را کم کند

تو همان معنای پرستش ... همان یار دیرینه

تو همان بهانه برای از عشق خوندن

مگر جز تو می توان با خاطره ها پرواز کرد

حتی هیچ پروانه ای به رنگ عشق ما نیست

چقدر زیباست وقتی زمان به حرمت عشقمان می ایستد

چقدر زیباست وقتی با دو بال کاغذی به آسمان ها می رویم

شقایق ها به ما حسودی می کنند

فرشتگان خدا بر ما سجده می کنند

این ها همه مرهمی بود بر زخم این دل

به امید آن روز که جانم را تقدیمت کنم

 



 
درباره وبلاگ

با سلام خدمت همه عزیزان
این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است.
به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد.
برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید



منبع کد اهنگ گرگان نت

بهترین ها در گرگان نت

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس