|
عشق من ::: نگین و مهدی :::
دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::
|
|
||
|
از عشق عزیزم نگین بابت زحمت هایی که این چند روزه که من نبودم به دوش کشید تشکر می کنم عشق من فقط نگین
بیم آن ندارم که روزی آسمان تورا از من بگیرد
بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری
بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشید مهر تو را پنهان کند
درختی را که من در تو کاشته ام براندازد
وبرگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگیر
من در تو و با تو زاده شدم
بگذار در تو و با تو بمیرم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
امروز که به تو می اندیشم تازه می فهمم که تو دوست داشتنی تر از آنچه فکر می کردم هستی عزیز من، ای هم نفس زنگانی من، در پی اتفاقات تلخ و شیرین عشق و محبت تو برای من بیشتر نمایان می شود. اکنون در پس هر رفتارت می توانم پاکی و زلالی عشقت را درک کنم. تومعنای عاشقی هستی.چشمه ی محبت از چشم تو می جوشد. اکنون با دلی مطمئن می توانم بگویم که گرمای عشق تنها یک واژه نیست. در وجود تو این واژه را احساس می کنم افسوس می خورم که فاصله ی من وتو چه زیاد است. من زندانی واژه ها شدهام و تو از دریای کلمات رسته ای. کلمت در مقابل عظمت نگاه تو بی مفهوم شده اند. کدام واژه می تواند محبت تو را بیان کند. و کدام نوشته می تواند عاشقانه ی تو را بسراید. نه، تو در سخن نمی آیی. تو قافیه را شکسته ای. آری تو. تو از تبار نیمایی. تویی که ترانه ی عاشقی من را از وزن قافیه بی نیاز می کنی. و تویی که به زندگی من آهنگ وقافیه می دهی در لا به لای ثانیه ها وصال تو رامی جویم. اما ثانیه ها و ساعت ها می گذرند و من در فراغ تو گم می شوم.صدای تیک تاک قلبم آزارم می دهد وقتی عطوفت دستانت را بر صفحه ی چهره ام نمی یابم. چه لحظه های غریبی است وقتی چشم هایم نمی تواند در آینه ی نگاهت بنگرد تا بتوانم آرامش را در چهره ی پر تلاطم خود ببینم.چقدر حسرت انگیز است که ثانیه های با تو بودن چنان از پی هم می گذرندکه لحظه ها اجازه می دهند مروارید دندان هایت را از میان خنده هایت نگاه کنم. تنها امید آن روزی را دارم که حسرت نگاه کردن به صورت طرب انگیزت و خمار شدن در عاطفه ی دستانت را نداشته باشم. حتم دارم که روزی تو را از آن خود و خودم را ازوجود تو می بینم و دریای بی کران محبت تو را در عمق قلبم جای می دهم.
دوست داشتن چی بود نمی دونستم که به سرم امد (معنی شعری که روی عکسه ) به من یک تارمو دادی امانت
که بی تو سوز دل بااو بگویم مراتا یک نفس در سینه باقیست امانت دار این یک تار مویم تو میدانی که در هر تار موئی زمو باریک ترصد راز باشد اگر مو را زبان آشنا نیست مرا چشم حقیقت باز باشد نه پنداری که پیمانی که بستیم از این یک تارمو محکم نگردد به گیسوی دلاویز تو سوگند که یک مو از وفایم کم نگردد توهم ای روشنی بخش حیاتم نمی گویم مرا پیوند جان باش نمی گویم به دردم مرهمی، نه به قدر تار موئی مهربان باش چوموباریک باشد رشته عمر بیا قدر جوانی را بدانیم بیا با تارجان پیمان ببندیم بیا تا پای جان باهم بمانیم دوش دیدم هنـــــگام سحــــــر صـــورت یار
رفتم از هــــــــوش و روح از من شـــد فرار
گفتم ای جان جهان هستم از دست تودر ناله
گفت مثل تو هر طرفی هست مرا کشـته هزار
گفتم جان خود میسوزم ومی سازم به خویش
گفت نیستی عاشق گر نداری صبـــــر و قـرار
گفتم از درد و غم ام نیک شـــــوی ؟ گفـتا نی
گفتم آخر به وصلت می رســــم ؟ گفتا دشـوار
گفتم از رنج و غم عشـــق تا کی نالم ؟ جانان
گفت باش تا دل ز محبت شـــــــود بیــــــــزار
گفتم ای جان و دلم زود مرا ســـــــوز و گداز
بکشم زود از این بیــــــش مرا رنجـــــه مدار
کرد با من روی و گفت این قدر بیــهوده مگو
کی گــــــــذارم تا جهانت نکنم تــــــــیره و تار
هیــــــچ عاشق از عشق شــــــــــکایت نکند
برو از پیــــــــش من و کار به من باز گــــذار
گفت اگر ســـــوزم و اگر سازم خــــــــود دانم
در ره عشــق و محبت ترا با خویــش چه کار
حاصل عشـــق نرانی که افـــــــــروخـتن است
اشک ریـــزان و گریان ، از عشق گله مــــدار
گر چه حمید چو بلبل ز عشقش شـکایت نکند
تو بکن سجده بر این عشق از او غصه مـدار
زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ، دوستت مي دارم زيرا كه جز اين نتوانم ، دوستت مي دارم به حكم تقدير آسماني ، دوستت مي دارم در مداري جادويي . دوستت مي دارم چون سرخگلي كه بوته اش را دوستت مي دارم چون خورشيد كه پرتوش را . دوستت مي دارم زيرا كه تويي نسيم حياتم دوستت مي دارم ![]() زيرا كه هستي ام در گرو دوست داشتن توست اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شده اي سعی کن به کسی که تشنۀ عشق است ، دل نبندی. چون تشنۀ عشق،یک روزی سیراب خواهد شد. پس سعی کن به کسی دل ببندی که لایق عشق است. (شکسپیر)
تویی تویی بخدا این تویی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه می خوانی تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی تویی تویی بخدا ای امید و هستی من به سینه تا نفسی هست بی قرار توأم تویی تویی بخداعشق و آرزوی منی بیا که جان به لب اینجا در انتظار توأم منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق در آن نفس که بمیرم در آرزوی توأم اگر زشوق بمیرد دلم چه جای غم است در این میانه فقط روی دوست باید دید من و توئیم که در اشتیاق می سوزیم من و توئیم که در انتظار فردائیم اگر سپیدۀ فردا دمد، دگر آن روز من و تو نیست میان من و تو این مائیم.
باز افتاد نقش تو در ضمیرم امشب
برگرفته از گروه اینرنتی به شبهای تودل بستم که زلف و شانه پیدا شد به چشمان تو خو کردم که صد افسانه پیدا شد رها کردم دل خودرابه دشت بی خیالیها هزاران لاله درسرمای این ویرانه پیدا شد شکستم عاشقانه بین دستان صمیمیّت که لیلی بر سردرعشق این دیوانه پیداشد به صودای وصالت همچنان پیوسته می سوزم که دراین بزم تنهایی پر پروانه پیدا شد هوای این و آن درسر نمی آید که برخیزم چنان مستم که گویی طوطی مستانه پیدا شد
زندگی را باور کن همانگونه که هست
تو بامنی هرجابرم مهره تو بنده جونمه
عشق من نمايان شده است
کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر کنم تو هم به من فکر می کنی؟
شب بود ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه مي كرذم حتي تپش ثانيه ها را در وجودم حس نمي كردم و لحظه اي نيست كه با ياد تو آرام نگيرم تو را دوست دارم. و مثل اينكه به تو تا پاي جان انس گرفته ام و اين عادت نيست. دوستي و مهر است . چه روزي مي تواند غمگين تر از روزي باشد كه نگاهت را از من دريغ كني چيزي زيباتر از عشق و جاودانه تر از دوستي در اين دنيا وجود ندارد قلبهايمان براي هم مي تپد اما زبان از گفتن اين همه حقيقت سر باز مي زند مهربانم تو بگو! بعد از تو از كدام دريچه آسمان را به تماشا بنشينم و با كدام واژه عشق را معنا كنم بي تو همه ي فصلها خاكستري و همه ي ستاره ها خاموشند كيفر شكستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است باور كن من هنوز هم به قداست چشمان تو ايمان دارم باور کن
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که
مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو...... يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني... يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه... هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي.. هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..
اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن. آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد . روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ... و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ... روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ... يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ... واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ، اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ، پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ... بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ، قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد نازنینم
خدايا کمکم کن تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم خدايا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام بر لبانش جاري سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام
زندگی خالی است ان را پر کن.
بگذار همه تا مي توانند سنگ باشند.من و تو هر دو از تبار چشمه ايم
تقديم به عشق قشنگم كه بعضي وقتها با حرفام ناراحتش ميكنم . ولي اون مهربون تر از اين حرفاست و هميشه منو به خوبي خودش مي بخشه. خوب من, زيباترين حقيقت هستي ام.به نام مقدس تو و به وجودت مي بالم كه خودت مفهوم جلال و چشمانت معناي اعتماد است.تو چه دور و چه نزديك مثل نفس در سينه جريان داري و من چه لبريزم از تو!" (عزيزم بدون كه قلب نگينت هميشه براي تو ميزنه)
|
درباره وبلاگ
![]() با سلام خدمت همه عزیزان این سایت در بر گیردنده احساسات و نوشته ها ما ( نگین ، مهدی) می باشد .امید وارم برای شما عزیزان مفید باشد ضمنا استفاده از کلیه عکس ها و نوشته های این وبلاگ برای عاشقان مجاز و آزاد است. به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نباشد. برای استفاده کامل از مطالب سایت از آرشیو موضوعی استفاده کنید آرشيو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
||