X
تبلیغات
تموم شد

تموم شد

دو قدم بیش نیست این همه راه،راه نزدیک شد سخن کوتاه :::صبر،آرامش،تلاش:::

خیلی وقته همه چی تموم شده.

قابل توجه شما،تا نه از حسودی بترکی و نه خودت رو به اب و اتیش بزنی تا ما کات کنیم. لازم نیست زحمت بکشی،همه چی تموم شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 15:28  توسط .: مهـــــدی :.  | 

زيباي من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:3  توسط .: مهـــــدی :.  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:58  توسط .: نگیـــــن :.  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:34  توسط .: نگیـــــن :.  | 

شوق کوی یار

شوق کوی یار

در کنار دامــــــــن ارباب خوابم می برد          البته در پرتو مهـــــــــتاب خوابم می برد

غفلت از حــــد بیشتر گردید، اما باز هم          در مـــــیان موج موج ِ آب خوابم می برد

جامه ی زاهــــــد ببین آلوده در رنگ ریا          بی جهت دردامن محراب خوابم می برد

آب انگور شمالی کار خـود را کرده است          مستم ازدست شراب ناب خوابم می برد

شوق کوی یار از بسکه مرا غافل نمود          زیر تیغ و خنجـــــر قصاب خوابم می برد

منزلم نزدیک گــــردیده برو ای اضطراب          امشبم مستانه وشاداب خوابم می برد

سائس از داروندار زندگانی دست شست

شاید اینجا تا ابد ســـیراب خوابم می برد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:51  توسط .: مهـــــدی :.  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 21:34  توسط .: نگیـــــن :.  | 

عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:14  توسط .: مهـــــدی :.  | 

عزیزم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط .: مهـــــدی :.  | 

بوسه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 14:32  توسط .: مهـــــدی :.  | 

تقدیم به همسرم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 14:28  توسط .: مهـــــدی :.  | 

همسر ماهم روزت مبارك



همسر جونم مهدي من بهترين شوهر دنيا روزت مبارك.

با تمام وجودم دوستت دارم عشقم

تو بهتريني عزيزم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 20:23  توسط .: نگیـــــن :.  | 

همسرم ، روزت مبارک

به نام او که معشوق رو برای عاشق آفرید


عسلم ، همسرم ، نگینم ، زیبای من ، دار و ندارم

روزت مبارک


امیدوارم صد سال در کنار یکدیگر این روز رو جشن بگیرم و با هم و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم


همه حرف ها رو بهت گفتم اینجا خواستم یادگاری ثبت بشه


دوست دارم زیبای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 22:13  توسط .: مهـــــدی :.  | 

روز مادر مبارک


مادر 

مادر است چشم و چـــــراغ زندگی           مادر است سرچشــــــمه آزادگی

مادر است تصویر عشق و عاشقان           مادر است نقـــــــــش بلند جاودان

مادر است مقصــود هست و بود ما           مادر است بالاترین موجـــــــــودِ ما

مادر است آمـــــــــــــوزگار معرفت           مادر است یک عالمـــی از موهبت

مادر است در مهــــــربانی بی مثل           مادر است مهــر و وفایش یک بغل

مادر است خورشید در کون و مکان           مادر است بی جـــوره در دور زمان

مادر است زن، مادر است حـور خدا           مادر است آییــــــــــــنه ی نور خدا

مادر است یک ساحــــل سبز نجات           مادر است سرچشمه ی آب حیات

مادر است آری خــــــــداوند بهشت           مادر است آینـــــده ساز سرنوشت

مادر است تکـــــــواژه ی یاس غزل           مادر است تصــــــویر احساس غزل

نام مـــادر باد "سائس" تا ابد!

وز خــــــدا بر او درود بی عدد


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 15:41  توسط .: مهـــــدی :.  | 

تولد مهدي جونم مبارك


يك سال ديگه گذشت و دوباره تولد عشق من اومد و باز بهانه اي شد تا خدا رو به خاطر اينكه تو رو به من داده شكر كنم.تو بهترين هديه خدايي فرشته زميني من.

دعا ميكنم كه زود زود اين روز قشنگ رو توي خونه خودمون جشن بگيريم.

عزيز دلم خيلي دوستت دارم.اميدوارم ساليان سال كنارم باشي بهترين عشق و همسر دنيا.

راستي دعا يادت نره،دعاي شب تولد زود برآورده ميشه.

تولدت مبارك جون جون جونم












چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارك هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:21  توسط .: نگیـــــن :.  | 

وجودي رفت مهرت همچنان هست ..

مرا خود با تو سری در میان هست
وگرنه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی"دل نشانی"
وگر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت
که می گوید چنین سرو روان هست؟

توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست

برو-سعدی-که کوی وصل جانان
نه بازاریست کآنجا قدر جان هست

سعدی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:29  توسط .: مهـــــدی :.  | 

وصل و هجران



ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشن‌ند
آنچه می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 10:9  توسط .: مهـــــدی :.  | 

چنان

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بـی سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم

سعدی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 10:6  توسط .: مهـــــدی :.  | 

دوستت دارم

دوستت دالم هاااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:54  توسط .: نگیـــــن :.  | 

لحظه هاي عاشقي

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از رو سپیخانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده ام

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت ایینه ای بلند است

تابنک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

                                                               وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:59  توسط .: نگیـــــن :.  | 

بووووووووووووووووووس


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 14:14  توسط .: نگیـــــن :.  |